ا

اولین و بهترین انشایی که نوشتم! کلاس سوم دبستان بود. در مورد "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" . اون سال برای اولین بار-بعد از قطعنامه- با مامان و بهداد رفته بودیم خرمشهر که مامان کارهای اداری و وضعیت خونه رو مشخص کنه. خونه ای که چیزی ازش نمونده بود! و من نوشتم: ما به کنار روخانه شط! رفتیم و خانه ما با خاک یک سان!! شده بود. 

اون انشا رو 20 شدم و البته به خاطر "یک سان"، ذیکته اش رو 19.75!

اما خب کلی مورد تشویق خانواده و مامان که خودش دبیر ادبیات و تاریخ، جغرافی بود قرار گرفتم. بعد از اون اما دیگه انشای خوبی ننوشتم. برعکس بهداد که اون موقعها دبیرستانی بود و عالی می نوشت. در سالهای بعد از روی دفترهای انشای بهداد کپی میکردم. گاهی مامان یا خاله ها به دادم میرسیدن! و کمی که عقلم رسید! کتاب انشا خریدم. انشاهام بد نمیشد اما هیچوقت مثل خیلی از همکلاسیها احساسی و شعرگونه نمی نوشتم. بیشتر شبیه مقاله بود یا یه متن مستند.

کم کم اما اضافه شد به اندازه کتابهایی که می خوندم. فکر کنم چهار یا پنجم دبستان بودم که "مدیر مدرسه" آل احمد رو خوندم و یه عالمه کلمه که اصلا معنیش رو نمی فهمیدم. مامان هم اصلا کمک نمیکرد می گفت خودت باید بفهمی. و من با لغتنامه عمید آشنا شدم! . کلمه های سخت، که معنیشون رو نمی دونستم اما دوست داشتم توی نوشته هام ازشون استفاده کنم!

و در همه این سالها... فیلسوف دختر ساکت و درونگرایی بود که هیچوقت در مورد احساساتش حرفی نمیزد.... درمورد ترسهاش، غمهاش، شادیهاش، دلواپسیهاش و..... ترجیح میدادم فقط هرچی به ذهنم میرسه بنویسم.... با هرکلمه ای که به نظرم بهتر حسم رو توضیح میداد. سانسوری هم در کار نبود. سررسیدها و دفترچه ها رو مطمئن بودم کسی نمی خونه. گاهی میشد در روز 4-5 صفحه می نوشتم و فکرهام و احساسم و می نوشتم که آرومترم کنه....

سال 74-75 به خاطر اینکه بهداد ماموریت خارج داشت کار با اینترنت رو بهم باد داد که براش ایمیل بفرستم. اون موقع خبری از یاهو و گوگل و ... نبود. کم کم یاهو و سایت و مسنجر و ... اختراع شد! و سایتهای دوست یابی البته. اولین دوست من اسمش "علی" بود و هست! و هنوز هم جزء دوستای خوب و قدیمیم به حساب میاد. اولین سال دانشگاه بود در یزد. که علی توی مسنجر بهم گفت که برادرش با یه گروه یه سایت طراحی کردن که می تونی اونجا وبلاگ داشته باشی. و فقط باید عضو بشی اونجا.

و من چون اون سالها دست رد به سینه عضویت در هیچ سایتی نمیزدم!!! اردیبهشت 82 اولین پستم رو اینجا نوشتم. اصلا تصوری از وبلاگ نداشتم، نمی دونستم چی هست و باید چیکار کرد. کم کم نوشتنم توی سررسید کم شد. همه چی رو اینجا مینوشتم البته تا قبل از اینکه دوستان و فامیل اینجا رو پیدا کنن. بعد بهداد هم به جمع بلاگ نویسها اضافه شد و....

حالا بعد از 10 سال..... با نادیده گرفتن خود سانسوریها... اینجا برام خیلی خیلی مهمه..... انگار یه جور آرشیو ه  برای سیر تغییرات روحی و شخصیتی من.... و همه اتفاقات شاد و غمگین و وحشتناکی که برام اقتاده..... هنوز هم همه چی رو اینجا نمی نویسم... هنوز هم نتونسته جای قلم و کاغذ رو بگیره برای بیان عمیقترین فکرها و احساساتم؛ اما وبلاگ به من کمک کرد از  لاک سختم بیرون بیام. دوستای خوب پیدا کنم. دوستایی که امیدوارت میکنن به جامعه رو به زوال؛ که هنوز آدمهایی هستن که فکر می کنن، تجزیه و تحلیل می کنن و خیلی چیزها هنوز براشون مهمه..... توی این 10 سال به تناسب سنم و روحیاتم دوستانم و لینکهام تغییر کردن. اکثرشون دیگه ننوشتن و کلا از دنیای مجازی رفتن. اما اعتراف می کنم که دوستان وبلاگیم بهترین دوستان این دنیای پیچ در پیچ و مجازین. مثل سالی  که از صدق سری وبلاگ حالا چندین ساله که صمیمی ترین دوست دنیای واقعیم هم هست..     

 

 

پی نوشت: اسمش بازیه گویا. اینکه یادت بیاد چی شد و چرا وبلاگ نوشتن رو شروع کردی. الانم باید از سه نفر دعوت کنم که این بازی رو ادامه بدن؛ همونطور که مهردخت من رو به این بازی دعوت کرد. امیدوارم سالی و  امید و رضا وقت داشته باشن برای نوشتن چرایی و چگونگی!!!  

 

بعدا نوشت: امشب مسافرم و نمیرسم موقع برگشتن هفت سین درست کنم. لذاااااااااا از امروز عید رو آوردم به اداره..... کلی هنر و ذوق به خرج دادم هاااااااا !!!!!!!!!

 

 

 

 

  

/ 0 نظر / 22 بازدید