و

 

میشه آدم کامش شیرین باشه، اما دلش خوش نه... مثل این چند نفر که شیرینی دستشونه اما چهره هاشون ناراجت ه

 

خروار خشت، آوار خاطرات...

 

گر مرد رهی، میان خون باید رفت...

و ما از گذرهای خطرناک گذشتیم!! قابل توجه آقای شهریار

 

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم، خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود..

 

آسمان آبی و ابر سپید، برگهای سبز بید..

 

غروب بود,

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

.... خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود..

 

و...

تمام راه به یک چیز فکر می کردم....

 

/ 0 نظر / 17 بازدید