چ

 

چرا بعضی وقتا، بعضی روزها... نبودنت انقدر محکم، خیلی محکم، می خوره تو صورتم؟ .... بعد یه چیزی می جوشه و می جوشه و همه منطقها رو با خودش میشوره و قطره قطره از چشمهام میریزه پایین....

چرا این همه سعی و تلاشهام بی فایده است برای واقع گرا بودن که قبول کنم داشتن تو و بودن تو مثل همه چیزهای دیگه توی زندگیم موقتی بوده.... و یه سری چیزهای دیگه دائمی، مثل نداشتن هیچوقت «پدر».... و هر لحظه چشیدن طعم نداشتن تو و حس وحشتناک تنهایی و بی تو بودن....

چرا نمی فهمم که چرا بعضی نداشتن ها، برای بعضی آدمها دوباره و چندباره تعریف شده و برای بعضی دیگه حس نکردن این «نداشتن ها»......

چرا نمی تونم تحمل کنم نفرت انگیز بودن همون بعضی ها رو وقتی برات از حکمت خدا میگن و شکر برای نداشته ها..... عدم کفران داشته ها...... نعمتهایی که انقدر توش غرق بودن که هیچوقت نفهمیدنش....   

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید