د

 

دوم دبیرستان بودم اون سال. ساعت 12:30 مدرسه تعطیل میشد و با یه حساب سر انگشتی دیر میرسیدیم خونه. کلی با بجه ها رفتیم با مدیر صحبت کردیم و اجازه داد زودتر بریم خونه. بماند که برای تاکسی سوار شدن چه ها کشیدیم، بالاخره نزدیک خونه شدم و تا خود خونه دوییدم.... بهداد هم یه کمی بعد از من رسید. مامان کل نود دقیقه رو نماز و دعا خوند و با هر صدایی می دویید توی هال ببینه گل زدیم یا خوردیم.... طولانی ترین 90 دقیقه عمرم بود و پر اضطرابترین فکر کنم..... و چه شیرین تموم شد..... هنوز یادمه حرکتهای عابدزاده و وقت کشیهای بچه ها سر بستن بند کفش و برعکس گرفتن پرچم ایران رو وقتی بچه های ایران دور پیروزی میزدن توی ورزشگاه ملبورن.... هنوز یادمه گریه حمید استیلی رو وقتی به آمریکا گل زد.....

اون موقعها همه بازیکنها رو میشناختم. از کادر کوچیک تلویزیون تشخیصشون میدادم... حالا اما حتا اسمهاشون رو بلد نیستم.... چهره هیچکدوم رو نمیشناسم... و حتا یادم نبود و نمیدونستم با بردن از کره چنوبی بعد از 15 سال باز هم می تونیم بریم جام جهانی.....

 شبی که همه توی خیابونها بودن و شادی میکردن برای این برد، با صدف از  تئاتر برمیگشتیم.... دقیقن بین مردم بودیم  و من.... نمی فهمیدم این همه شادی رو... این همه شور و هیجان رو.... انگار خیلی خیلی فرق داشت این هلهله ها و لبخندها با هلهله و شادی 15 سال پیش... شایدهم من خیلی با اون وقتهام تفاوت داشتم.....

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید