و

 

«وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

 نگفتم : عزیزم ، این کار را نکن .

 نگفتم : برگرد

 و یک بار دیگر به من فرصت بده .

 وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،

 رویم را برگرداندم.

 حالا او رفته و من

 تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم.

 نگفتم : عزیزم متاسفم ،

 چون من هم مقّصر بودم.

 نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ،

 چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

 گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ،

 من آن را سد نخواهم کرد.

 حالا او رفته

 و من

 تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم.

 او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

 نگفتم : اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.

 فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.

 اما حالا ، تنها کاری که می کنم

 گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

 نگفتم :بارانی ات را درآر...

 قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.

نگفتم :جاده بیرون خانه

 طولانی و خلوت و بی انتهاست.

 گفتم : خدانگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت .

 او رفت

 و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم.» **

 

این "نگفتن" مشکل بزرگیه... برای من البته...خیلی حرفها رو از همه مهمتر خیلی از احساس هام رو  نمی تونم بگم... حرفهایی که خیلی مهمن.... احساساتی که باید حتما بیان بشن... اما.....

و خدا می دونه که چه چیزهایی رو و چه کسانی رو و حتا چه لحظاتی رو از دست دادم بابت این خصوصیتم... این روزها دارم تمام سعیم رو می کنم که تغییرش بدم... خیلی سخته.... برای ادم درونگرایی مثل من سخته....

دارم تلاش می کنم که برام مهم نباشه که بعد، چه اتفاقی خواهد افتاد... که آدمهای اطرافم و مخاطبم ممکنه چه فکری درباره من بکنه... و حتا خودم ممکنه بعدها چه حسی داشته باشم وقتی به اون لحظه فکر می کنم....  

امیدوارم که موفق بشم.... "تغییر" جز سخت ترین اتفاقاتیه که برای من میفته.... اما در اکثر موافع، راضی بوذم از نتیجه.....

 

** شل سیلوراستاین

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید