د

در اندرون من خسته دل ندانم کیست   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

Word رو باز میکنم. تنظیماتش رو انجام میدم. دارم آهنگ "فهرست شیندلر" گوش میدم. همین موسیقی وبلاگم رو. چیزی هست. یه چیزی توی ذهنم داره بازی میکنه. می جوشه. چیزی در گلو حتا. باید بنویسمش، اما.....

به خودم که میام دستام روی کیبورد ه، نگاهم به مانیتور...... و نمی دونم چقدر گذشته و به چی فکر کردم....

این روزها همه اش اینگونه ام.... بی قرارم.... و  یادم میره هر سال همین روزها همین رو نوشتم: بی قرارم....

و اینبار انگار شدیدتر از هرسال.... انقدر که، باید بنویسمش، اما.....

 

 

 

 

پی نوشت: مدام این شعر توی ذهنم تکرار میشه:

 

بدرود رفیق روزهای بی قرارم!

قرارمان اما در حوالی قاف،

پشت آشیانه سیمرغ،

آنجا که جز بال و پر سوخته

نشانی ندارد....

 

"عرفان نظرآهاری"

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید