ف

  

 

 

فکر می کنم 10-12 ساله بودم. شیراز بودیم. با دختر خاله و بهداد داشتیم قدم میزدیم که یکی از این چرخ و فلک ها رو دیدیم. صاحب چرخ و فلک قبول کرد به شرط گرفتن تمام پول، من و دختر خاله رو سوار کنه. و چه لذتی داشت بعد از سالها سوار شدن و چرخیدن با اون.

بعضی خاطره ها و حس ها در عین خاص بودن یه جورایی عام هم هستن. فکر می کنم تمام بچه های دهه 60 و شاید حتا بزرگتر همون حسی رو نسبت به  این چرخ و فلکها داشته باشن که من دارم.

الان چند ساله که از روزهای اول بهار تا وقتی که دیگه هوا سرد بشه، آقای مسنی هست که دم دمهای عصر، چرخ و فلکش رو میاره پارک سر کوچه ما و تا غروب اونجا می مونه. چیزی که برام جالبه اینه که بچه های این روزها؛ بجه های لپ تاپ و پلی استیشن و اینترنت هم به اندازه ما از سوار شدن و چرخیدن با این چرخ و فلک ها لذت می برن. این رو میشه از لبخندهای روی لبشون فهمید. لبحندهایی که وقتی از کنارشون میگذرم، منم وادار میکنه  بخندم و  به اندازه اونا هیجان زده باشم.

 

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

......

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

......

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

شعر از : محمد علی حریری جهرمی

 

                                    

                      

                

/ 0 نظر / 26 بازدید