ه

 

هیچوفت موقع راه رفتن و قدم زدن توی خیابون حواسم به اطرافم نیست. زباد به آدمهایی که از کنارم میگذرن دفت نمی کنم بخصوص اگر کسی همراهم باشه.... چرا امشب دیدمش... خیلی خوب و دقیق.....؟؟؟

یه دستش روی قلبش بود و دست دیگه اش رو به دیوار میکشید و داشت آروم توی تاریکی راه میرفت.... گفتم وایسیم ببینیم حالش خوبه؟..... تا ازش پرسیدیم شروع کرد تند تند حرف زدن.... از مریضی دخترش... از 37000 تومن پولی که کم داشت برای دارو.... از غریب بودنش توی تهران و ..... انقدر تند که مجالی نداشت برای نفس کشیدن..... انگار فقط منتظر بود کسی ازش بپرسه "حالتون خوبه؟" تا هوار کنه تمام دردهای توی سینه اش رو روی دلت، تا تند تند نفس بکشی که بغضت رو کنترل کنی.... دردهای نفس گیر.....

مهم نیست که راست می گفت یا نه... مهم نیست که من کار درستی کردم که اون پول رو بهش دادم..... مهم نیست که بدونم باید باورش میکردم یا نه.....

مهم اینه که اون لحظه دلم می خواست سکوت باشه و سکوت.... دلم می خواست همونجا روی پله های بانک بشینم و گریه کنم.... برای این همه درد..... این همه درد که کاری نمیشه براش کرد.....جز در سکوت دیدن و شنیدن و گاهی گریستن......  

 

/ 0 نظر / 19 بازدید