ع

 

عکس ها را مرور می کنم... چندین بار... با هر عکسی لبخند می زنم...  گاهی با صدای بلند می خندم.... گاهی هم مکث....

وقتهایی حوصله نداری... ترجیح میدی که خونه بمونی.... اما چون عروسی عزیزترین دوستت هست باید بری و فکر می کنی شاید خوش گذشت، به خاطر ترنج حتما خوش میگذره....  راه می افتی و سعی می کنی به هیچ چیزی جز شادی فکر نکنی....  و چه ناباورانه همه چیز شادمانه و شادی آور میشه و البته انرژی بخش و توی یه سفر فشرده یک روز و نیم به شمال همراه با سالی و بهی و انار و ... انقدر بهت خوش میگذره که آرزو کنی کاش همه سفرها همینطور می گذشت.....

 

حالا خوشحالم که رفتم.... که توی مراسم ازدواج ترنج بودم.... که خونه نموندم.....  دارم فکر می کنم که چه لذتهایی رو، چه اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتم و نادیده گرفتم، فقط به این دلیل که حوصله نداشتم و یا انرژی لازم برای شروعش..... اتفاقاتی که می تونستن تا مدتها شاد و آروم نگهم دارن.....

باید دقیق تر باشم و مراقب!.....

خدایا ازم نگیر..... به این زودیها ازم نگیر، این لحظه ها رو، شادیهای کوچک رو، دوستیها رو.... و .... آرامشم رو......

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید