س

 

سال 64 بود که از بابلسر برگشتیم یزد و من برای اولین بار رفتن به مهدکودک رو تجربه کردم.... مهد "نقش تربیت"... چیزی که از اون مهدکودک یادم ه کلاسهای آموزش رقص! و پاسیو پر از لاک پشتش بود. یکی از اون خونه های بزرگ و پر اتاق محله صفاییه رو به  یک مهدکودک خصوصی تبدیل کرده بودن.

سال بعد رفتم به مهدکودک دولتی به اسم "شهید معظمی".... مربیمون، خانم افضل، رو شدیدن دوست داشتم و دارم..... محبتی که نثار بچه ها میکرد مثال زدنی بود.... از اونجا جامدادی نارنجی رنگم که شبیه یه مداد بزرگ بود یادمه و خمیربازی و آبرنگ و ناهارهایی که اونموقع بنظرم خوشمزه میومد.

سال 66 باید میرفتم آمادگی..... چهره مهربون خانم انتظاری رو یادمه با اون لبخند همیشگیش.... از آمادگی کلاسمون رو توی طبقه اول دبستان "شهید شفیعی" یادم ه... راهرو سمت چپ... آخرین کلاس.... و کبوتری رو که یه روزی مهمون کلاسمون شده بود و از روی پنکه سقفی تکون نمیخورد....

سال 67 دوران تحصیل من رسما آغاز شد..... و من جزء معدود بچه هایی بودم که روز اول مدرسه گریه نکردم.... من مدرسه رو دو سه سال قبلش تجربه کرده بودم و یادم نمیره که چقدر گریه بقیه بچه ها برام عجیب بود و حتا مسخره..... اما جالب اینجاست که کلاس اول رو اصلا دوست نداشتم... خانم طبسی معلم خوش اخلاقی نبود. با من که شاگرد اول کلاس بودم مشکلی نداشت اما هنوز صحنه کتک زدن یکی از همکلاسیهام یادمه ...  اما یادم نمیره اون روزی رو که جمع بستن رو یاد گرفتم و فهمیدم به جای اسکناس 10 تومنی میتونم دوتا سکه 5 تومنی به فروشنده بدم و چقدر مامان و خاله تشویقم کردن!!! که بزرگ شدم و با سواد!!!!

این روزها.... این بادهای پاییزی که تک و توک برگهای زرد رو روی زمین میچرخونه و با خودش میبره.... این بوی مدرسه و درس و نیمکت که تو هوا موج میزنه.... ذهنم رو میبره به همه اون سالهای تحصیل، پر از خاطره های خوب و بد.... سالهایی که خیلی دور اما نزدیکن به من.....

/ 0 نظر / 9 بازدید