م

 

 

می ترسیدی، از تنهایی، از تنها موندن. حق داشتی و حتا همون روزها بهت حق میدادم که بترسی . اما چرا طور دیگه ای رفتار میکردم؟! چرا تائیدت نمی کردم؟! چرا بهت نمی گفتم که حق داری، که تقریبا می فهمم  چرا این احساس رو داری و از تنهایی و تنها موندن می ترسی؟!

می خندیدم بهت-در سکوت- به ترست از کوچکترین و کمترین صدایی که به گوشت می خورد و نمی دونستی از چیه و از کجاست. سکوت می کردم و صبر، تا خودت بگردی و فکر کنی و آخر به نتیجه برسی و آروم بگیری که چیزی برای ترس وجود نداره... که رختخوابت رو بیاری و پهن کنی روبروی تلویزیون روشنی که صداش رو به زحمت میشد شنید. مبادا که ما  بیدار بشیم یا شاید... مبادا صداش خاموش کنه همه رویاها و فکرهای توی ذهنت رو....

شاید فکر سالهای خوش گذشته و تحمل سختی هایی که به هر سنگینی، با یا بدون ما پشت سر گذاشتی.... و..... شاید رویای ازدواج ما و شنیدن صدای خنده و شادی نوه ها.... حتما لذتبخش بوده برات فکر کردن به همه اینها.... که اگر نبود، شبهایی که خوابت نمیبرد نمی نشستی به لیست کردن مهمونایی که می خوای دعوت کنی برای عروسی...ما چقدر می خندیدیم به این کارها و تو هم همراه ما....

الان اما، شک دارم به تمام حدس ها و گمانهایی که داشتم درباره احساساتت.. درباره ترسها و فکرها و رویاهات....

تردید دارم که از تنهایی و تنها موندن میترسیدی یا نه، مثل این روزهای من، خسته بودی و به فرداها که فکر میکردی خسته تر میشدی؟ .... تردید دارم که ترسیدنت از هر صدایی، ترس ساده و زودگذری بوده یا نه، مثل این روزهای من، حتا با شنیدن زنگ تلفن و دیدن آمبولانس توی خیابون، قلبت به ضربان می افتاده و نفسهات به شماره و .... آروم و قرار میرفته از وجودت؟ ....

نمی دونم که برای گذروندن شبهای طولانی به لیست مهمونا فکر می کردی یا برای تلقین به خودت که روزهای روشن و شبهای روشن تر در فرداها خواهی یافت.... روزها و شبهایی که بهت ثابت کنه همه اون سختی ها و درشتی های روزگار رو تحمل کردن بالاخره نتیجه ای داشته.....

کاش بودی... بودی و می دیدی که روز به روز شبیه تر میشم به تو.... که یادم بدی تحمل روزگار سخت و گذروندنش رو بدون اشک ریختن!.... کاش بودی تا یاد بگیرم گذروندن شبهای بی خوابی رو، بی اینکه کسی باشه که در سکوت لبخند بزنه و اجازه بده بر ترسم غلبه کنم و منشا صدا رو پیدا....

کاش بودی.... تا من..... عادت نکنم به این همه نبودنت.......

 

 

 

 

 

...... مرا دریاب مادر!

خالی لحظه های من پر از اندوهی ژرف است

که مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می کند!

مادر!

از ضربان قلب من بگیر این غم کشنده را

من آرام آرام می میرم...

  "نیکی فیروزکوهی"

/ 0 نظر / 5 بازدید