بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

د

در اندرون من خسته دل ندانم کیست   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

Word رو باز میکنم. تنظیماتش رو انجام میدم. دارم آهنگ "فهرست شیندلر" گوش میدم. همین موسیقی وبلاگم رو. چیزی هست. یه چیزی توی ذهنم داره بازی میکنه. می جوشه. چیزی در گلو حتا. باید بنویسمش، اما.....

به خودم که میام دستام روی کیبورد ه، نگاهم به مانیتور...... و نمی دونم چقدر گذشته و به چی فکر کردم....

این روزها همه اش اینگونه ام.... بی قرارم.... و  یادم میره هر سال همین روزها همین رو نوشتم: بی قرارم....

و اینبار انگار شدیدتر از هرسال.... انقدر که، باید بنویسمش، اما.....

 

 

 

 

پی نوشت: مدام این شعر توی ذهنم تکرار میشه:

 

بدرود رفیق روزهای بی قرارم!

قرارمان اما در حوالی قاف،

پشت آشیانه سیمرغ،

آنجا که جز بال و پر سوخته

نشانی ندارد....

 

"عرفان نظرآهاری"

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

انگار زیاد به اینکه تو چه مقطعی و توی کدوم دوره از زندگیت باشی ارتباطی نداره که برگردی یه مرور کنی سالهای گذشته رو؛ اینکه چه برنامه ها و آرزوهایی داشتی و به کدوم رسیدی و کدوم یکی از کفت رفته... انگار فقط " سندرم سی سالگی" نداریم.... این سندرم می تونه برای هر سنی باشه حتا 20 سالگی.....

 درهرحال 30 سالگی برای من، سن(بخوانید سال) جالبیه.... به قول دوستی، 30 سالگی انگار یعنی گذشتن و پشت سر گذاشتن یه سری احساسات خام و لجام گسیخته.... 30 سالگی برای من یعنی منطقی تر شدن .... نمی دونم چه جوری میشه یه سری حس ها رو توضیح داد اما انگار با خودم بیشتر از هروقت دیگه ای در صلحم.... انگار دیگه اونقدرها مثل سالهای قبل غافلگیر نمیشم از عکس العملهام، تصمیمهام و .... یه جور شناخت شاید..... شاید بشه حتا اسمش رو گذاشت اندکی پختگی....

دوست دارم حس این روزهام رو.... این کنترل و تسلط رو.... این صلح و آرامش رو..... این سی سالگی دوست داشتنی رو.....

 

 

پی گذاشت!! :

 

 

[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ت

 

تصمیم گرفتم یه نامه برای نمی دونم کی! بنویسم و ازش بابت اختراع PAINT تشکری حاص به جا بیارم.

روزهایی که یه سری مسائل رو باید با خودم حل کنم! واقعا بهم کمک می کنه..... یه وقتایی هم  خودم هم تعجب می کنم از نتیجه!!

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ت

 

تغییرهام رو... اونهایی که ناخودآگاه اتفاق میفته اما کاملا برام فابل لمسه رو دوست دارم. معمولا روزهای اول سال بر می گردم و یه نگاه به سال گذشته می کنم..... گاهی اتفاقی میفته که سالهای قبل و اتفاقات اون موقع هم یادم بیاد....

امسال با دو تا از دوستام رفتم یزد..... ترجیح می دادم با اتوبوس برم... که مرور کنم همه اون خاطره ها رو..... مرور کنم اون همه فکری که توی 9 ساعت راه از ذهنم می گذشت و گاهی شاد میشدم و گاهی غمگین.... که ذل بزنم به اون آسمون مهتابی و کویری که مسحورم میکرد......

اما خب وقت نبود.....

بیشتر از هروقت دیگه ای این بار سفر به یزد بهم خوش گذشت.... انکار نمی کنم وجود دوستهام رو... اما برام جالب بود، روزهای دانشجویی با ابنکه واقعا بهم خوش می گذشت اما دوست نداشتم برم یزد..... اما اینبار...... حس خوبی داشنم..... یه تغییر کاملا ناخودآگاه که البته آگاهانه گذاشتم اتفاق بیفته...که ریشه داشته باشه.... عمیق باشه.... نمی دونم.. نمی تونم بگم یزد رو دوست دارم یا اون حسی که بودن در اونجا بهم میده رو..... شاید هم به خاطر آدمهایی باشه که اونجان و من میشناسمشون و سهم بزرگی داشتن در ساختن بهترین خاطراتم تا الان که زنده ام.....

کلی غمگین بودم موقع برگشتن.... بازهم نمی دونم به خاطر رفتن از اون شهر بود یا پشت سر گذاشتن آدمهایی که برام با ارزشن و نمی دونم که آیا بازهم می تونم ببینمشون.....

اینکه باز هم شهری، جایی، خواهد بود که حسهای خوب رو باز هم در من بیدار کنه....

یا آدمهایی که به واسطه اونها..... حس خوب.... خاطرات خوبی رو داشته باشم... تا این حد که با گذشت سالها هنوز هم لبخند به لبم بیاره.....

امیدوارم که باشه.......

 

 

بعدا نوشت: الان دلم می خواست اینجا بودم....

 

 

 

[ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

اینکه بیشتر ساعتهای روز رو بیرون از خونه باشی و به جای استراحت تمام روزت به رفتن سر کار و توی ترافیک موندن بگدره زیاد خوشایند نیست. اما گاهی توی همین ترافیک موندن (بی توجه به شلوغی و سر و صدا و حتا آلودگی) زمان خوبیه برای فکر کردن، برای اینکه اگر حرفی برای گفتن داری و یا نوشتن، حسابی توی ذهنت پردازشش کنی و آماده....
من اما باید سریع اون رو بنویسم تا از یادم نره و بعدها بتونم اونطور که دوستش داشتم بیانش کنم... اکثر اوقات امکانش نیست که در لحظه اون چیزی که به ذهنم میرسه رو بنویسم و متاسف میشم از اینکه فرصتش رو نداشتم تا اون فکر و سوژه رو به سرانجام برسونم.....

شاید یکی از انگیره هام برای داشتن ماشین همین باشه! اینکه در لحظه و هروقت که خواستم بتونم بلند فکر کنم و این فکر های بلند! رو  با چیزی مثل ضبط صوت ماندگار کنم- دست کم برای خودم.

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
م

 

می خواستم یه مدتی ننویسم اینجا نه اینکه نعطیلش کنم نه..... احساس کردم تمام پستهام دارن غم نامه میشن و از این حالت خوشم نمیاد از نق زدن.... از غمگین بودن..... اما دوستی منصرفم کرد....

به نظرم واژه ها و کلمات هر کدوم انرژی و بار مخصوص به خودشون رو دارن و هر تاثیری که روی مخاطب بذاره مسئولش اون کسیه که تمام اون واژه ها رو به زبان آورده یا نوشته....

هرچند ممکنه مخاطبهای این وبلاگ به انگشتهای دست هم نرسن اما به هرحال دوست ندارم وقتی میان اینجا و همین دو سه خط رو می خونن احساس بدی داشته باشن یا.....

اما همون دوست فکر می کنه من فقط باید خودم باشم(که البته هستم بیشتر از اون چیزی که در دنیای واقعی هستم!) چه غمگین و چه شاد..... و خواننده ها این رو درک خواهند کرد...

مطمئنم که درک می کنن حتا گاهی احساس نهفته پشت نوشته ها رو.... اون حسهای اصلی که شاید هیچ وقت نوشته نشن و پنهان بشن پشت واژه ها و فقط کسانی درکشون کنن که حسی مشترک داشته باشن و یا شناختی خوب از یه فیلسوف کوچک به شدت درونگرا!....

 

 ×× بعدا نوشت:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ی

یه وقتهایی میشه که دلم می خواد یه کار خنده دار انجام بدم که البته بسیار خوشاینده برام.

شاید خیلی هم اگر بخوای دقیق و منطقی بهش فکر کنی مسخره و بیهوده باشه اما واقعیتش اینه که به هیچ وجه مهم نیست که دیگران چی فکر می کنن و چی می گن.... فقط اون احساسی که دارم برام مهمه....

مثل هفته پیش که با برجساز و بانو و حسین رفتیم اطراف لاله زار و ساندویچ کثیف خوردیم! و چه لذتی داشت!!!!!!

به قول سالی و انار...... گاهی همین خوشیهای کوچک می تونه روحیه ام رو حداقل تا یک هفته شارژ کنه.....

 

 

این هم چند تا نقاشی دیگه:

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
گ

گاهی اوقات که مسافری نباشه سر کار و یه عالمه فکر باشه توی ذهنم...

نقاشی می کشم و فکرمی کنم....بعضی وقتها نقاشی که تموم میشه تازه متوجه میشم که چی کشیدم بعضی وقتها هم طرحش توی ذهنم هست....اما کاملا آماتور و ابتدایی هستن این نقاشیها,با نرم افزار paint نمیشه خیلی خوب طرح زد....

خوب یا بد..... تمام طرحهایی که می زنم و رنگهایی که استفاده می کنم شاید نشون بده که در اون لحظه چه حسی داشتم.. شاد بودم یا غمگین... عصبانی یا آروم....

اما نقاشیهام رو دوست دارم.... و هر از گاهی مرورشون میکنم....

 

 

 

 

 

 

  

[ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه