بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

د

 

دلم برخاستنی به ناگاه میخواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد..دلم غاری میخواهد و خوابی سیصد ساله ویارانی جوانمرد.میخواهم چشم برهم بگذارم وندانم آفتاب کی بر میاید وکی فرو میشود وندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن میگذرد..وکاش چشم که باز میکردم،دقیانوسی دیگر نبود وسکه ها از رونق افتاده بود.
من آدمی 1000 ساله ام که هزاران بار گریخته ام،به هزارغار پناه برده ام وهزاران بار به خواب رفته ام...
اما هرجا که رفته ام دقیانوس نیز با من آمده است.من خوابیده ام و او بیدار مانده است.دیگر اماگریختن وغار وخواب 300ساله به کار من نمی آ ید.من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس میکشد وبا چشم های من به نظاره می نشیند وچه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است وآن سواران که از پی من می آیند نه در راهها که در رگهای من می دوند......

 

 

#عرفان_نظر_آهاری

 

[ دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه