بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ب

 

بارها از کنارش گذشته ام و هربار وقتی به ورودی ساختمان نزدیک شده ام سر به هوا راه رفته ام. کنجکاو بوده ام همیشه که بدانم درون این بنا چه گذشته است و می گذرد. تا اینکه یکشنبه 22 دی با چند دوست وبلاگی رفتیم زیارت دارالفنون!

می ترسیدم وارد شوم و مانند بسیاری از میراث های فرهنگی ساختمانی ببینم مخروبه و رها شده در غبار زمان اما.... آرامشی که در این ساختمان موج میزد، آجرهای قدیمی قاجاری رنگش که داستانهای فراوانی با خود دارند، تک مصرعهای نوشته بر کاشی و آن زنگ مدرسه نوستالژیک و از همه مهمتر کارگران مشغول به مرمت بنا خیالم را راحت کرد که هنوز گوشه چشمی به این مدرسه دوخته شده.

حیاط مدرسه شکلی بین ذوزنقه و مستطیل دارد با حوض شش گوشه ای در وسط که از آن هشت راه به کلاسها منشعب شده است(چیزی شبیه پرچم بریتانیا). دورتا دور حیاط کلاسها واقع شده اند. روبروی همه کلاسها ایوان مسقف وجود دارد و در ضلع شمالی و جنوبی طاقی شبیه ورودی ایوان قرار دارد که با کاشی تزیین شده و در ورودی شمالی ایوانی واقع شده که گویا ناصرالدین شاه در زمان بازدید از مدرسه و دانش آموزان در آنجا جلوس می نموده اند! قناتی در گوشه حیاط (جنوب غربی) قرار داشت که به قنات شاهی معروف بوده.

دوست دارم بیشتر از اینکه عکس بگیرم نگاه کنم .... به آرامشی که در این ساختمان هست، به تمامی کوششهایی که در این مدرسه شکل گرفته تا انسانهایی باسواد و خوش فکر بسازد برای آینده ای روشنتر و کشوری عالی تر. به اینکه هزار سال دیگر هم که بگذرد امیرکبیری اگر باشد حمام فینی هم خواهد بود......

 

 

به قول دوستی: کاشی ها را خیال من آبی می کند

 

    


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

اتوبان کاشان را پشت سر گذاشته ایم و هرچه به شهرستان نایین نزدیک تر می شویم تعداد تابلوهای سبزرنگ هم که روستاها و امام زاده ها را نشانمان میدهند بیشتر می شوند.... امام زاده آقا علی عباس.... امام زاده هفتادر و ....

فکر می کنم به شیوه تازه ای از گردشگری، به "کردشگری امام زاده ها". هر امام زاده ای قطعا داستانی و یا حتا افسانه ای مخصوص بخود دارد که شنیدنش از زبان متولی و اهالی آن منظقه شنیدنی باید باشد.

                                                                         ¨¨¨¨¨    

 

انگار سفر تهران به یزد رفتن از خیابانی به خیابانی دیگر است برای من. دست سرنوشت موطن بسیاری برایم فراهم کرده که یزد یکی از آنهاست.... از خیابانها بی آنکه اسمشان را به یاد داشته باشم یکی یکی و با چشمان بسته می گدرم ...

ایستاده ام روبروی مسجد حظیره و با هر قدمی، با هر بازتابی از نور در شیشه های رنگارنگش فکر می کنم به نمازهای عید فظر دوران کودکی، به .. اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظِمَة وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ .....  به خنکای نسیم  ضبحگاهی روی صورتم و اشتیاقم برای ورود به مسجد با سقف و پنجره های رنگینش که همیشه مجذوبم می کرد.....

و مسجد جامع..... ایستادن و نگاه کردن به سردر مسجد را دوست داشته ام.... و خیالپردازی درباره داستانهایی که در اینجا گذشته......

و بعد "امام زاده سید رکن الدین"...... چهارشنبه است و روز بانوان..... عکس میگیرم از گنبد و یاد می کنم از روزی که با دوستی برای فرار از رخوت و کسالت خوابگاه سر از این امام زاده درآوردیم و ساعتها را به گشودن گره ها طی کردیم به این امید که روا شود حاجت منتظران......

 

ساعت 7 بعد از ظهر است.... بر تختی در خیاط هتل تشسته ام و به انتظار..... تا بعد از بیست سال دوستانی را ببینم که بهترین ساغتهای دوران مدرسه را با آنها سپری کرده ام..... به قول محبوبه روزها و ساعتها و ثانیه ها حقیرتر از آنند که دوستی را، دوستی های عمیق کودکی را از یاد آدمی ببرند....

 

                                                                    ¨¨¨¨¨  

 

روز آخر سفر است.... طاقباز خوابیده ام روی تخت و با چشمان بسته گوش می دهم به لالایی که خاله برای علی می خواند.... فکر می کنم به بازی روزگار...... به گذشته ای که در این شهر گذشت و بعد..... راهنمای ایرانگردی و جهانگردی!..... به تقدیر یا هرآنچه که نامش می توان گذاشت....

 

 

                                                     

 

[ یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ف

 

فکر می کنم هامبورگ رو میشه جزء شهرهای زیبا به حساب آورد. شهر بزرگی ه با ساختمانهای زیبا و طبیعت زیباتر. شاید یکی از دلایل زیباییش وجود دریاچه آلستر و رود البه باشه که این شهر رو خیلی سرسبز و زیبا کرده. بندر هامبورگ هنوز رونق داره و اطرافش پر از ساختمانهای قدیمی ه و تابلوها و نامهای ایرانی هم زیاد میبینی اطرافش. چند ساختمان و کلیسا قدیمی داره به اضافه ساختمان زیبای شهرداری که متاسفانه در این سفر هم باز موفق نشدم واردش بشم و توی ساختمان هم ببینم. گاهی فکر میکنم که نظم و ترتیب و شیوه مدیریت سازمان یافته اش زیبایی این شهر رو چند برابر میکنه.

 

 

از معروفترین جاذبه های شهر هامبورگ کلیسای سنت میشل هست. سبک معماریش فکر میکنم باروک هست و یکبار بعلت آتش سوزی تخریب شده و سال 1912 به همون شکل پیشین بازسازی شده. ارگ بادی که در این کلیسا هست بزرگترین ارگ در اروپاست.

 

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ب

 

بر خلاف خیلی از آدمها، روز تولد برای من خیلی مهم ه و  روز خاصی ه برام. و اگر این روز با اتفاق خاصی هم همراه بشه که حس خوبم رو دو برابر می کنه. مثل دو سال پیش که اوج گرما بود اما روز تولد من بارون قشنگی بارید و مثل امسال که دقیقن بعد از 21 سال دوباره اومدم آلمان دیدن داییم و دقیقن بعد از 21 سال این سفر در روز تولدم اتفاق افتاد.

و باعث شد من روز تولد 31 سالگیم رو اینجا، هامبورگ، بگدرونم و برای نمیدونم چندمین بار شکر کنم خدا رو برای اتفاقات خوبی که این سالها در روز تولدم سر راهم قرار میده. شکر کنم برای ارامش و سیالی ذهنی که این روزها جاری ه توی لحظه هام و آرزو کنم که برای همیشه جریان داشته باشه توی روزهای زندگیم...  

 

 

 

 

بعدن نوشت: فعلن این چندتا عکس رو از روز اول بینین تا بعد! :

 

1. راست قامتان عرصه هامبورگ!

 

2. زمین پر از اینا بود، خیلی کوچیکتر از همنوع ایرانیشون هستن!

 

3. محل بازی سنجاب ها

 

4. نمیدونم فلسفه زدن این قفلها چی ه...

 

5. رستوران پاکستانی....

 

 

[ جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
س

سالها میگذرن گاهی کند و گاهی هم خیلی تند. بچه تر که باشی و نه جوان تر البته! همه چی کند و دیر میگذره. اما کم کم سالها سریع از پی هم می گذرن و گاهی به خودت میای و باورت نمیشه که 25 سال از عکسی که برای ثبت نام برای مدرسه (آمادگی) گرفتی گذشته.

توی همه اون سالهای گذشته سعی کردم تغییر کنم. خیلی اخلاقها و رفتارهایی رو که دوست نداشتم و ندارم رو عوض کردم و یا سعی کردم ترکشون کنم. اما بعضی چیزها که به نظر خودم اصلا مهم نیست و خیلی بی اهمیته و برای بقیه انگار خیلی پررنگ ه و به چشم میاد رو اساسا نتونستم تغییرش بدم.

معمولا  موقع عکس گرفتن نمی خندم. مگر اینکه واقعا اتفاقی یا حرفی خنده دار قبلش پیش اومده باشه. اما درباره عکسهای یرسنلی.... واقعا نمی تونم حتا لبخند بزنم و هنوز نمی دونم چرا! و اینکه چرا همه عکسهای پرسنلی من غمگین به نظر میرسه.... شاید چون واقعا از این نوع عکس متنفرم! جالبه که این غمگین بودن حتا در اولین عکسها هم هست مثل این!

 

                        

 

پی نوشت: امسال تعطیلات عید "بوشهر" بودم. خیلی خیلی خیلی اونجا رو دوست داشنم و به همون اندازه هم بهم خوش گذشت. و اینکه همه شهرها و حتا روستاهای بوشهر دیدنی هستن و وقت زیادی می خواد دیدن همه حاذبه ها و از همه مهمتر بتاهای تاریخیش. خیلی از جاهایی رو که یادداشت کرده بودم به خاطر کم بودن وقت و مسافت زیاد نتونستم برم و خوب اینا دلیل خوبی میشه که باز هم برگردم به بوشهر.

و..... از اونجایی که دوستی! اطلاع داده که بچه های بوشهر به خاطر نذاشتن عکس در بلاگ قراره از من شکایت کنن! چند تا از عکسها رو در ادمه مطلب ببینین لطفا لبخند


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

اولین  سفرم مرداد 83 بود با بهداد و خاله و مامان. 22 ساله بودم و پر شر و شور و سرشار از هیجان و بحران اعتقادی و ....

همه چیز برام به طرز اغراق آمیزی جالب و معصومانه و پاک میومد(به جز اکثریت آدمهاش!). در کل اما سفر خوبی بود و جز‌ء بهترین سفرهام محسوب میشه. بعد از برگشتنم "خسی در میقات" آل احمد رو دوباره خوندم و جالب بود که خیلی از عادتها و فرهنگهاشون بعد از گذشت اون همه سال تغییری نکرده بود.

حالا باز دارم میرم به دیار سعودیها!  و این بار همه چیز رو منطقی تر خواهم دید و بی اغراق و فارغ از هیجانات و احساسات شدید.  

هنوز بعد از این همه سال نمی دونم، به هیچ قطعیتی در مورد خودم نرسیدم که آیا واقعا به تمام این مراسم اعتقاد دارم یا نه. آرامشی که در مکه و بخصوص مدینه دارم ناشی از اعتقاده یا هر کس دیگه که به این شهرها سفر کنه این آرامش رو تجربه میکنه؟ میدونم که نمیشه نوع تربیت خانوادگی و اعتقاد حاکم بر خانواده رو انکار کرد اما.... شاید این بار بفهمم..... تلاش میکنم که بفهمم.....

 

 

 

پی نوشت:

اگر دسترسی به نت داشتم اونجا خواهم نوشت... اگر نه که از 14-26 اسفند نیستم. یه وقت نذارین خاک رو در و دیوار اینجا بشینه ها.

     

[ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ه

 

هفته پیش با تعدادی از فارغ التحصیلان فنی دانشگاه تهران رفتیم یزد. (آقا من دوست دارم همه اش برم یزد چیه مگه؟!!)

دوشنبه شب راه افتادیم و سه شنبه صبح یزد بودیم. قرار بود که بعد از ناهار به طرف روستای چم بریم برای دیدن "جشن سده". حدود  ساعت 15 اونجا بودیم اما خبری از آتش و چوب درخت انار و مغ های زرتشتی نبود. مثل همه مراسمی که مربوط به دین های دیگه میشه گویا بهشون اجازه برگزاری رو نداده بودند. ما هم گشتی در روستای چم زدیم و به یزد برگشتیم. روستای چم روستای زرتشتی نشین هست که قبلا رونق زیادی داشته اما الان فقط 4 خانوار داره.

به هر حال جدای از روز اول و اینکه موفق به دیدن مراسم جشن سده نشدیم بقیه روزها تجربه خوبی بود برای من. مسئولیت گروه با دختر دایی جانم –انار- بود اما برای من هم خاص بود چون نقش یک راهنمای تور غیر حرفه ای رو داشتم که اطلاعات غیر رسمی میدادم به همسفرهام!!!!!

وقت نشد زیاد عکس بگیرم اما چند تایی رو اینجا میذارم: "ادامه مطلب"

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
گ

 

1- گاهی اتفاقی می افته که خوشاینده آدم نیست و کمی عصبانیش میکنه... اما در عین حال نتیجه اش کاملا خوشاینده و کمی لبخند به لبت میاره..... همیشه این تضادها و پارادوکس ها رو دوست داشتم.... پویا بودنش رو و احساسی که بهم میده رو بسیار دوست می دارم.....

 

2- امروز با راهنمایی آقای شهریار یه بازدید داشتیم از قبرستان ممنوعه ارامنه.... عکسها در ادامه مطلب هست اما حسی که اونجا داشتم برام خیلی جالب بود.... یه جور آرامش رو بهم القا می کرد، حسی که در قبرستانهای خودمون کمتر تجربه اش کردم....

و اما عکسها:  


ادامه مطلب
[ جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
و

 

وبلاگم که بچه تر بود و صاحبش با حوصله تر... سفرنامه می نوشتم اینجا.... حالا فقط با عکس ثبت می کنم سفرهام رو.... و گاهی هم چند خطی می نویسم برای خودم اما اینجا نه....

5شنبه تا شنبه یزد بودم.... شهر خاطرات من!!! و.... این هم سفرنامه تصویری من ه... به سبک خودم البته:

 

 

ماه بالای سر آبادیست

 

چاه آسمان!

 

عاشق این پرتوهای ملایم نور روی دیوارهای خشتی و کاهگلی ام...

 

سالهای 83 و 84 خوابگاه من اینجا بود و پنجره اتاف ما رو به دخمه (برج خاموشی)

 

و چه لذتی داشت بعدازظهرها و تماشای این برجها از فاصله دور، غرق در فکر و سکوت.. 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ش

 

 

شنبه ٠٣ اردیبشه 90

 

 

ساعت 2:56 به وقت ایرانه. باید روی آسمان کراچی باشیم. تقریبا 4 ساعت دیگه می رسیم بانکوک. پرواز رو که ازش نگم بهتره! مسافرها یه چیز تو مایه های رضا شفیع جم هستن توی فیلم " ارتفاغ پست ". دارم آهنگ محسن چاوشی گوش میدم. یه فیلم درجه ج داره پخش میشه به اسم " رن بدلی" که خوب تباید توقع داشت برای این پرواز "جدایی نادر از سیمین" پخش کنن!.

دوست دارم بدونم تایلند چه جور کشوریه. آب و هواش که باید شبیه مالزی باشه اما فرهنگشون با هم فرق داره حتما. اونچه که برام جالبه سفر در زمانه، انگار که میرم یه زمانی در آینده! حتا اگر 3:30 جلوتر باشه...

ساغت 12:45 به وقت بانکوک. برعکس دوبی زیاد معطل نشدیم سریع پاسپورتها رو چک کرذن و بارها رو تحویل گرفتیم. فقط مقادیر زیادی مامان حسین خسته شد چون همش باید دنبال حسین می دوید که نمی دونم چرا اونجا سرعتش زباد شده بود!

بعد از تحویل گرفتن بارها رفتیم یه ترمینال داحلی تا از اونجا به طرف پوکت پرواز کنیم. فرودگاه بانکوک فرودگاه فشنگیه و البته بزرگ اما به نظرم فرورگاه دوبی عظیم تر و زیباتر بود.

از خاله می پرسم این چه هواپیماییه، من عادت ندارم هواپیمای زیر 30 سال سوار شم!!! گویا ایرباس 330 می باشد. احتمالا یک ساعت دیگه می رسیم پوکت. جزیره ای در چنوب غربی بانکوک. که البته میشه گفت مجموع الجزایر پوکت(Phuket).

از فرودگاه تا شهر پوکت یک ساعتی راه هست. اون قدرها شهر پیشرفته ای نیست. خونه ها، مغازه ها کلا ساختارش روستاییه اما زیباست.مدل خونه ها با شیروانیهای آجری یا مشکی که تو یه پس زمینه کوه بلند و پوشیده از سبزه قرار گرفته آدم رو یاد مینیاتورهای چینی و ژاپنی میندازه.

اسم هتل  Hytonهست ،نزدیکه ساحله، به اسم ساحل پاتونگ (Patong). جای شلوغیه و پر از توریست به خصوص اروپاییها که به نطر میرسه حسابی از هوای گرم و شرجی لذت می برن.

 

 

 

 

امروز دیگه نشد حایی رو ببینیم فقط مثل همیشه شام مک دونالد خوردیم کمی در محوطه هتل قدم زدیم .... تا فردا که گشت و گذار و شروع کنیم.....   

 

-------------------------------------------------------------------

بکشنبه 04 اردیبهشت 90

 

امرور خیلی روز آبکی بود!!! صبح رفتیم به سمت دیگه شهر به بندر نیپون (Nippon). اونجا سوار یه قایق تندرو شدیم. من و خاله رفتیم قسمت جلو قایق نشستیم که سر پوشیده هم نبود. وقتی قایق با سرعت می رفت باد و فطره های آب به صورتمون می خورد و کلی لذت بخش بود. روی موجها هم که می رفت و بالا و پایین میشد کلی کیف داشت.

اول رفتیم یه جزیره به اسم مایا بی (Maya Bay) . ورودی جزیره یه راه باریک (اندازه دوتا قایق) بود بین دو نا صخره بزرگ پوشیده از سبزه و درختهای گرمسبری. واقعا ریبا بود. اونجا پر از توریستهایی بود که برای شنا و آبتنی اومده بودن.

 

 کمی اونجا موندیم و عکس گرفنیم و بعد راه افتادیم طرف جزیره بعدی که البته نمیشد واردش بشی. جزیره ای بود با غاری به قدمت 100 سال که محل زندگی  swallow   bird هست.

بعد از اون قایق در فضای بین چند جزیره ایستاد و اون جا انقدر آب زلال بود که میشد ماهی ها رو ببینی. عینک غواصی هم بهت می دادن که با شنا نزدیک تر و بهتر بتونی ماهی ها رو تماشا کنی.

بعد از اون رفتیم به جزیره اصلی به نام پی پی (Phi Phi Island). بزرگترین و زیبا ترین جزیره توی اون مجموعه بود و البته تنها جزیره مسکونی. ساکنان اونجا گویا همه مسلمان هستن و تمام غذاهایی که اونحا سرو میشد حلال بود و مشروب هم سرو نمیشد.

 

 

 در راه برگشت یه جزیره صخره ای خیلی کوچیک هم رفتیم که نمیشد پیاده بشی فقط قایق ها تا ساحلش می رفتن. اونجا مخل زندگی میمونها بود و مردم از توی قایق براشون موز می انداختن و اونا هم خیلی بامزه پوست موز رو جدا می کردن و می خوردن.

 

یک ساعت و نیم برای آخرین جزیره در نطر گرفته بودن بیشتر برای شنا و آفتاب کرفتن. من با اینکه اصلا توی آب نرفتم و بیشتر توی قایق بودم اما حسابی سوخنم. آفتاب شدید و مستقیم می تابید. دماغم حسابی قرمز شده بود. مثل آقای فاگین توی داستان الیور توییست!!

 

 

حدود ساعت 5 بود که برگشتیم هتل. انقدر حسته بودیم که دیگه اترژی برای بیرون رفتن و گشتن نداشتیم. فقط ساعت 10 رفتیم اطراف هتل و من و بهی دمپایی خریدیم (خود خود آبادان!!!). دمپایی من آبی آسمونیه با کلهای لیمویی رنگ.. بسیار دوستش میدارم.

فردا هم قراره بریم یه سری جزیره دیگه که کلا به نام جیمز باند معروفه.

 

 

   

 

 

 

 

[ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه