دوشنبه 26 مرداد 1383:

 

امروز روز آخره. الان هم منتظر اذان ظهر هستیم. این نماز هم

 نماز آخریه که توی مدینه می خونیم. مامان امروز می گفت یک

 کدوم ار نمازهای صبح رو بلند نشدی که بری مسجد بخونی.

یخورده بحث کردیم. می گفت واسه چی اومدی اینجا؟ 

نمی دونم شاید راست می گه ولی من واقعا هیچ حسی

ندارم. اصلا احساسم مثل آدمهای دور و برم نیست. انقدر

که اونها مشتاق زیارت و رفتن به حرم هستن من نیستم....

گاهی اوقات فکر می کنم من که انقدرها مثل اونا دلم

صاف و شفاف نیست چرا اومدم اینجا؟ اینجا جای کساییه که

برای اومدن به اینجا دلشون پر می زنه ولی نمی تونن بیان

نه جای من. بعدش فکر می کنم چرا خدا گذاشت که من بیام

اینجا؟ اگه نمی خواست می تونست خیلی راحت یه کاری

بکنه که نتونم بیام.

« اگر با من نبودش هیچ میلی     چرا ظرف مرا بشکست لیلی»

خسته شدم. اومدم اینجا که شاید جواب سوالهلم رو بگیرم،

ده برابر علامت سوال به ذهنم اضافه شد...

بعد از نماز اومدیم هتل، نهار و غسل برای احرام و بعد هم

جمع کردن وسایل.

ساعت 4:45 راه افتادیم. 10-15 دقیقه بعد مسجد شجره بودیم.

مسجذ قشنگیه. بزرگ و با عظمت. و پر از درختهای نخل که

آرامش رو بهت هدیه می دن و سکون رو. توی مسجد رفتیم که

خیلی شلوغ بود و منتظر اذان مغرب شدیم تا بعد از نماز محرم بشیم.

بعد از نماز یه خانم ایرانی اونجا بود که مبلغ بود و اون ذکر لبیک

رو می خوند و بقیه تکرار می کردن. صحنه از این قشنگتر ندیده

بودم.یه عالمه آدم که با لباسهای سفید و تمیز ذکر می گفتن.

بهشت اومده بود اونجا. چشمهاشون اونقدر براق و شفاف بود

که می تونستی خدا رو  توش ببینی.

لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و

النعمته لک والملک لا شریک لک لبیک....

...و بعد از اون سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم طرف مکه.