هرگز از برگ نپرسید کسی

کز به خاک افتادن

و جدا ماندن از آن قله سرسبز بلند

دل نومید چه حالی دارد؛

یا در آن بستر بیماری گسترده به سرداب خزان

یاد گرمای تن سبز بهاران کردن

چه ملالی دارد؛

زرد، خشکیده، چروک

دستشان همچون لئیمان خالی،

رگ و پی هاشان پوک،

برگها

مانده مهجور از آن آبی پاک

می سپارند به اوهام زمینی دل را

تا مگر دریابند

آخرین منزل را،

لیک هر لحظه ز خود می پرسند

هان! کدامین باد است؛

که ز یاران خبری می آرد؟!

یا کدامین ابر است

که در آفاق پریشانیشان می بارد؟!

***

هرگز از برگ نپرسید کسی؛

لیک من می دانم

که جدایی چه هراسی دارد!

 

 

 

                                         " مهستی بحرینی "