من: دهکده ها نبض حقایق هستند

او: مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشق هستند

 

                                                           ****

شنبه 24 مرداد 1383:

 

چقدر انتظار کشیدن سخته مخصوصا اگه یه خانم عرب پیشت

نشسته باشه و ناظر تمام حرکاتی باشه که تو انجام می دی.

خب امروز بازهم برای نماز صبح بیدار نشدم. جالبه اینجا اصلا

روی من تاثیر نذاشته. چرا؟

اون خانمی که گفتم یه پسر کوچولوی بامزه داشت که موقع

نماز پیش من ایستاده بود. انقدر کوچولو بود که نمی دونست

باید چجوری نماز بخونه. فقط از دیگران تقلید می کرد. اولش

 مثل مامانش دست به سینه ایستاد بعد یه کم به دور و برش

نگاه کرد و مثل من دستاش رو باز گذاشت و تا آخر 4 رکعت

همونطور بود. نمی دونم شاید اینطوری راحتتر بود و یا شاید

هم براش تازگی داشته.در هر حال اتفاق جالبی بود....

عصر رفتیم بازار بلال که مامان عبا( چادر عربی ) بخره. مامان

به فروشنده می گفت تخفیف بده. اون هم گفت به خاطر علی

دایی و کریم باقری 30 ريال اخفیف می دم. آخر مامان عبا رو

خرید. فروشنده می گفت ایران فوتبالش خیلی خوبه حیف

شد به چین باخت.

جالبه که اینا انقدر کنجکاون نسبت به ایران، جامعه اش،

فوتبالش و ...

فقط دو روز دیگه اینجا هستیم...

 

یکشنبه 25 مرداد 1383:

 

امروز مامان، بهداد و خاله رفتن بقیع به قول آقای قدیر

وداع. ولی من نرفتم. اصلا حس خاصی ندارم که امروز

آخرین روزه و فردا تا ساعت 14 بیشتر وقت نداریم.

نمی دونم چرا.شاید چون من نمی تونم برم داخل بقیع و

یا اینکه اجازه نمی دن ما بریم ضریح پیامبر، منبر و محرابش

رو ببینیم. رفتن به مسجدالنبی اون هم قسمت جدید و نه

قدیمیش اونقدرها جذبم نمی کنه که بخوام از صبح تا شب

توی حرم بمونم. امیدوارم توی مکه ناامید نشم.

صبح ساعت 9 رفتیم بیرون که من دیگه کامل از حرم فیلم

بگیرم. توی راه دوتا مسجد هم دیدیم. اولی مسجد حضرت

علی بود که سر جریان مرگ عثمان و... معروف شده بود و

دومی مسجد الغمامه که مسجد پیامبر هست. غمامه یعنی

ابرباران زا. و وقتی پیامبر اونجا برای باران دعا می کرده همون

موقع یه ابر باران زا توی آسمون دیده می شه و باران

می باره. بعدهم انقدر خسته بودم که برای نماز نرفتم حرم.

موقع نماز مغرب وقتی وارد می شدیم اون سقفهای متحرک

داشتن کنار می رفتن. بالاخره آخرین نماز مغرب موفق شدم

که حرکتشون رو ببینم. خیلی قشنگ بود.

وقتی سقف کنار می رفت و تو کم کم گلدسته ها رو می دیدی

یه جور احساس امنیت بهت دست می داد.شاید چون اون

گلدسته ها و عمود بودنشون استواری رو بهت القا می کردن.

دیشب هم حس خوبی بود. خاله گفت بریم زیر اون سقفها

نماز بخونیم که البته دیگه کنار رفته بودن. می گفت بریم زیر

آسمون نماز بخونیم پیشنهاد خوبی بود...

جالب بود به قول خاله هم زیر آسمون خدا بودی و هم توی

مسجدالنبی. رکعت اول بعد از اینکه از رکوع بلند شدم

چشمم افتاد به پرسپکتیو ستونها که نقطه افقش کلمه الله

بود یه لحظه یادم رفت چی باید بخونم. چند لحظه طول

کشید تا برگشتم به حالت اول. خاله پیشنهادهای جالبی

می ده گاهی...

امروز غروب تازه موفق شدیم چندتا شیعه ببینیم کلی ذوق

کردیم با خاله. فکر کنم از کشورای دیگه اومده بودن.

بعد از نماز برگشتیم هتل. شام و جمع کردن وسایل. فردا

فکر کنم ساعت 14 راه میفتیم طرف مکه.

تموم شد. یه هفته مثل برق گذشت. کاش مکه به این زودی

نگذره....