خب اولین هفته از ترم پنج گذشت. هفته خوبی بود...

روز اول ۵ صبح رسیدم خوابگاه. بچه ها واسه نماز بیدار بودن.

قبلش چون ساعت سه کلاس داشتم می خواستم کلی بخوابم.

اما همینکه رسیدم . دیدم بچه ها بیدارن خواب از سرم پرید.

شروع کردیم به حرف زدن و مرتب کردن تخت و وسایلم. بعدهم

که صبحانه و دانشگاه. ظهر یه سر رفتم کانون هلال احمر و دبیر

شورا گفت که برای نیمه شعبان جشن داریم و باید آماده بشیم.

هنوز نیومده فعالیت کانون شروع شده بود. تا چهارشنبه که روزها

سریع گذشت و با چند تا استاد جدید آشنا شدیم. چهارشنبه

قرار بود برای آماده کردن دکور و برنامه از صبح بریم سالن مرکز

فرهنگی. از ساعت 11 اونجا بودیم. تا ساعت 5 دیگه همه چی

آماده بود. فقط ما ها قیافمون یه کم شبیه یونولیت و اسپری آبی

و جمله peace for all شده بود. حدود ساعت 9:30 دیگه همایش

یا به عبارتی جشن تموم بود. خیلی خسته بودم آخرهای برنامه

دیگه نتونستم وایسم و یه جا برای نشستن پیدا کردم.. ولی

من از اینجور خستگیها خوشم میاد چون می دونم بی خودی

خودم رو خسته نکردم. وقتی بچه ها بهم لبخند می زدن

و خسته نباشید می گفتن. حسابی حالم جا میومد...

در کل هفته خوبی بود، خوش گذشت هر چند یه دلتنگی رو باید

بهش اضافه کنی. ولی خب فکر می کنم این دلتنگیها تا همیشه با

آدمها هست. حتی اگه کسی نباشه که دلتنگش باشی...اونوقت

دلت برای خودت تنگ می شه....

تا هفته دیگه.....