پنجشنبه 22 مرداد 1383:

 

امروز صبح خواب موندم نرفتم واسه نماز صبح. ساعت 6:30

بیدار شدیم که آماده بشیم بریم برای دیدار از مساجد سبعه.

الان اومدیم به مسجد ذوقبلتین، یه مسجد تمام سفید(طبق

معمول تمام مسجدهای اینجا) ولی قشنگ. نمازخونه خانمها

طبقه بالاست که پله های زیبا و به رنگ چوبش تو رو به اون

سمت راهنمایی می کنه. نمازخونه تشکیل شده از چند طاق

که روی همشون گچکاری شده. یه چیزی شبیه شبستانهای

مسجدهای قدیم ایران. کف مسجد هم با فرشهای طویل قرمز

زنگ پوشیده شده. بعضی از قسمتها رو هم با پاراوانهای چوبی

تراشکاری شده از هم جدا کردن. کلا دکوراسیون قشنگی داره.

یه اتفاق جالب هم افتاد. موقعی که روحانی می خواست در

مورد مسجد توضیح بده گفت:" خب ما الان در مسجد قبا

هستیم... " حالا اینجا کجا، مسجد قبا کجا!!!

بعد از اونجا رفتیم بازدید از مسجدهای سلمان، فتح، علی،

فاطمه و عمر و ابوبکر... این چند تا مسجد همه کنار هم

هستن به فاصله چند متر. و هر کدوم مسجدهای کوچیکی

هستن به ابعاد تقریبا شش در هفت. این مسجدها جایی بنا

شدن که جنگ خندق اتفاق افتاده اما خب دیگه اثری از اون

خندق نیست. مسجد حضرت زهرا و حضرت علی رو بستن

 نمی ذارن که بریم ببینیم. همه بیرون توی پیاده رو

ایستادن و نماز خوندن. یه آقایی می گفت از این غریب تر

نمی شه. چیزی نمی تونی ببینی جز یه دیوار خرابه...

یه اتفاق جالب هم اینجا افتاد، مدیر کاروان می خواست ما

رو راهنمایی کنه به سمت چپ اشاره کرد گفت:" آقایون،

خانمها به طرف راست لطفا.. " !!!

کوه احد جای بعدی بود که رفتیم. برای شهدای احد هم مثل

بقیع چیزی نساختن. یه چهاردیواری با نرده دورش ساختن و

مثل بقیه جاها نمی ذارن که نزدیکش بشی. نمی دونم

از چی می ترسن؟؟؟

احد از این جهت احد نامیده شده که تنها کوهی هست که

از بقیه رشته کوههای مدینه جداست و تک افتاده. اون

قسمتی رو هم که یه گروه از نظامیها اونجا باعث شکست

در احد شدن دیدیم. خب با اون تصوری که از فیلم محمد

رسول الله داشتم خیلی فرق می کرد. یه کوه خیلی

کوچیک که بیشتر به تپه می ماند تا کوه. شاید فرسایش

بعد از 1400 سال گوچیکش کرده...

آخرین مسجد هم مسجد قبا بود. اونجا هم خیلی قشنگ

بود. اینجا اولین جاییه که پیامبر نماز خونده و مدتی هم

اونجا زندگی کرده و بعد به سمت مدینه رفته...

بعد از ناهار به یکی از فروشگاههای بزرگ مدینه رفتیم. و

همونطور که گفتم از نظر زبانی اینجا مشکلی نداریم. شاید

یکی از دلایلی که آدم اینجا احساس غربت نمی کنه همین

باشه. علاوه بر این، اینجا آب و هواش مثل خوزستانه. اینجا  

بوش من رو یاد خرمشهر می ندازه. و گاهی نوع پوشش و

و زبانشون... و از همه مهمتر نخلهای اینجاست. درختی

که من واقعا عاشقشم....

امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد. به خاطر بیرون رفتن، دیر به

هتل رسیدیم و تا وسائل رو گذاشتیم و اومدیم بیرون دیر

شد. چند دقیقه تا حرم مونده بود که اذان مغرب  رو گفتن  

مجبور شدیم با خاله بدوییم. جالب بود توی این 13 سال

نماز خوندن این اولین بار بود که برای خوندن نماز اون هم

سروقت و به جماعت می دوییدم. تجربه خوبی بود. حین

دوییدن به ذهنم رسید که این آیروبیک اینجا بدردم خورد

چون موقع دوییدن اصلا خسته نشدم...

من نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم اینترنت

رو بیشتر از دو، سه روز از ذهنم بیرون کنم؟ امروز توی

راه برگشتن به هتل داشتم فکر می کردم که دیگه چه

گروههایی رو توی ارکات می تونم عضو بشم. خنده داره.

یاد کامبیز افتادم که می گفت کجا می خوای بری؟ کعبه

تو اینجاست، اینترنته...    

 امشب قراره با خاله زود بیدار شیم بریم حرم. خاله نماز

بخونه و من برم دور مسجد فضولی!!! البته اگه بتونم

اراده ام رو برای 4 صبح بیدار شدن قوی کنم و اگه بذارن

اون مامورهای محترم. اینجا هیچ ازرشی برای زنها قائل

نیستن. کمترین امکانات رو هم به زور دارن. اینجا زنها

اصلا دیده نمی شن. حق رای ندارن، اجازه ندارن رانندگی

کنن، و از همه مهمتر شناسنامه ندارن. اوج جهالت....

یعنی از کمترین حقوقی که یک انسان داره محرومن...

فکر می کنم دوران جاهلیت هیچ وقت توی این سرزمین

تموم نمی شه...