همه چی از یه گریه شروع شد. نمی دونم به خاطر چی بود. به خاطر ترس از

نا شناخته ها و یا شاید هم ترس از شناخته ها که می دونستم از کجا به

کجا دارم پا می ذارم... نمی دونم، در هر حال فردا 22 سال از اون روز که پا به

این دنیای خاکی گذاشتم می گذره. امیدوارم شکل هندسی زندگیم مستطیل

باشه تا مربع. خدا کنه که عرضش از طولش بیشتر باشه.

خب اینم بقیه سفرنامه:

 

سه شنبه 20 مرداد 1383:

 

ساعت 7:20 رسیدیم مدینه. راه بین جده و مدینه یه راه صافه یا بهتره بگم بیابونه

 با کوههایی در دوردست. وارد مدینه که می شی اولین چیزی که توجهت رو جلب

می کنه خونه های تمام سفیدشه. تک و توک ساختمانهای رنگی دیده می شه.

ساختمانهای بلند داره با نماهای زیبا که خیلی خوب متناسب با آب و هوا و سنتشون

طراحی شدن. داشتم از شهر فیلم می گرفتم که گلدسته ها رو دیدم. خاله یهو

گفت: وای فاطمه رسیدیم و من دیگه نمی دونستم چی کار کنم. فیلم بگیرم یا

حس خاصی بود اصلا نمی تونم توصیفش کنم. اون گلدسته های سفید، با اون

گنبد سبز و آفتابی که حالا دیگه به نوک گلدسته ها رسیده بود چنان مجذوبت

می کرد فقط دلت می خواست بایستی و نگاشون کنی. احساس می کردی که

صدای محمد(ص) رو می شنوی که داره جواب سلامت رو می ده، احساس قشنگی

بود....

 بعدش رفتیم هتل تا وسایل رو بزاریم و یه کم استراحت کنیم. هتل بدی نیست

فقط کمی از حرم دوره که اونم مهم نیست...

ده دقیقه است که اومدیم مسجدالنبی. 5 دقیقه راهه بین اینجا و هتل. موقع

رفتن بازم هیچ حسی نداشتم ولی موقع وارد شدن به حرم، نمی دونم چه

جوریه عظمت مسجدالنبی بدجور کوچیکیت رو می زنه تو صورتت که تا چند

لحظه سرت رو می ندازی پایین...

یه دور توی مسجد زدم. واقعا عظیمه. معماری بی نظیری داره. کارهای چوب و

سنگش نظیر نداره. سقفهای بلند چوبی که روش پر از نقشهای اسلیمی

با رنگهای مختلف. خیلی چشمنوازه نمی تونم چیزی بگم که بتونه این عظمت

رو توصیف کنه. ترکیب طوسی، طلایی، سفید، قهوه ایی و... خیلی قشنگه

خیلی...

حدود ساعت 15 یه sms واسه موبایل خاله اومد، یه سورپریز  کامل بود. از

طرف نزار دوست اینترنتی و عربستانیم. داشتن یه آشنا و یا یه دوست توی

یه کشور خارجی خالی از لطف نیست...

الان توی حرم هستیم دوباره. با بهداد، مامان و خاله دور حرم رو گشتیم

وقتی آفتاب می ره و چراغها رو روشن می کنن یه قشنگی دیگه داره. به

نظر می رسه که مردم بیشتری برای نماز مغرب میان؛ مسجد خیلی شلوغه.

الان بالای سر ما یه مربع بزرگ خالیه یعنی سر پوشیده نیست . اون سقفهای

چوبی که ازش صحبت کردم موقع نماز صبح و مغرب کنار میره، چیز جالبیه...

شب توی راه قبرستان بقیع از تمام حرم فیلم گرفتم. مثل اینکه شب در

بقیع رو می بندن واسه همین وقتی ما رسیدیم بقیه همسفرها داشتن

دم درش زیارتنامه می خوندن. آخراش بود که یکی از اون مامور های

با جذبه!!! اومد گفت که از اونجا بریم. آقای قدیر (روحانی کاروان) بدون

بحث بلند شد. یه جورایی بهم برخورد؛ دوست ندارم کسی رفتاری بکنه

که به شخصیتم بر بخوره یا... من اصلا آبم با تقیه تو یه جوی نمی ره....

بعدش رفتیم بازار نزدیک حرم. هتلهای اینجا اکثرا توی طبقه همکفشون

فروشگاه دارن... جالبه که بیشتر فروشنده ها فارسی بلدن و مشکلی از نظر

زبانی نداریم. اصطلاحهای فارسی رو خیلی خوب استفاده می کنن. مثل:

پسند نشد؟ یا آخرش چند؟ و...

اینم از اولین روز سفر. خوب بود امیدوارم بقیش خوبتر باشه....