حالا یه کف مرتب به افتخار بازگشت گریوش خانم....

قبل از اینکه سفر نامه رو بنویسم بنده به شخصه پیشاپیش و به نوبه خودم از تمام دوستای گلی که به اینجا سر زدن تشکر می کنم و ... اجرتون با امام حسین !!!

 

خب این شما و این سفرنامه گریوش خانم:

 

دوشنبه 19 مرداد 1383:

ساعت 21:10 است قرار بود از اول اول شروع کنم ولی نشد. نیم ساعت راه کرج – تهران انقدر ذهنم تند کار می کرد و انقدر ترافیک فکری توی ذهنم بود که اصلا نمی شد هیچکدوم رو نوشت.

توی فرودگاه دوست بهداد و خانمش اومده بودن می گفت قدر این لحظه ها رو بدون. می پرسید چه حسی داری؟ نمی دونستم چی باید بگم. راستش گفتم بهش. گفتم هیچی.....

الان توی سالن ترانزیت هستیم. خاله  می پرسه هنوزم هیچ حسی نداری و جواب من بازم نه است. گفت شاید موقع پیاده شدن داشته باشی. و من امیدوارم همونطوری باشه که اون می گه.

نمی دونم چرا. چرا هیچ حسی ندارم؟ همه اینجا خوشحالن اما من ...

فقط یه حس خاصیه. وقتی به آسمون نگاه می کنم احساس می کنم خدا داره می خنده و همین هوای چشمام رو بارونی می کنه. نباید اینطوری باشه وقتی خدا می خنده تو هم باید بخندی ولی...

بعد از بیشتر از نیم ساعت تاخیر بالاخره پرواز کردیم. الان خلبان داره صحبت می کنه، لهجه داره و به نظر می رسه که عرب باشه. شش ساعته داره حرف می زنه و عذرخواهی می کنه بابت تاخیر تنها کاری که ما ملت همیشه قهرمان بلدیم عذرخواهیه.

نکته جالب موقع سوار شدن این بود که حتی توی سفر مکه هم عدالت اجتماعی رعایت نمی شه. چون یکی از مهماندارها دوست بهداد هست ما قسمت first class هستیم.

شیک و با کلاسه ولی صندلیهاش راحت نیست. فاصله صندلی من با جلویی زیاده ولی احساس راحتی نمی کنم، شاید یه جور عذاب وجدان هم همراهش باشه چون از اینکه از دیگران جدا هستم حس خوبی ندارم. همه دارن قرآن می خونن اما من....

ساعت 22 پرواز کردیم و 23:55 به وقت عربستان رسیدیم جده. بماند که چقدر برای گذرنامه و وسایل معطل شدیم. بعد هم که انقدر این مدیر کاروان فعاله ما نمی دونستیم باید چی کار کنیم و کجا بریم. 2 ساعت توی اتوبوس نشسته بودیم تا تونست همه رو جمع کنه و راه بیفتیم طرف مدینه.

اتوبوس شبیه اتوبوسهای ولوو ایرانه.با کولر و.... ولی حسابی اعصابمون خرد شد. بهداد می گه سالی که نکوست از بهارش پیداست، راست می گه فکرش بکن تو حرصی باشی و طرفت شدید خونسرد، چه حسی بهت دست می ده....

حدود ساعت 4:20 وسط راه یه جایی به اسم susco پیاده شدیم برای نماز صبح. خیلی جای وحشتناکی بود. رفتیم توی دستشویی که وضو بگیریم که یه لشکر سوسک اومدن به استقبالمون. حالم داشت بد می شد، کثیف ترین جایی بود که تا حالا به عمرم دیده بودم. از وضو گرفتن منصرف شدم . اومدم بیرون  که یکی از همسفرها یه دستشویی دیگه نشونمون داد جالب بود که مدیر کاروان محترم اصلا نمی دونست چی به چیه و کجا به کجاست.

بعد از نماز رفتیم به رستوران که صبحانه بخوریم. یه چیز جالب کشف کردم؛ اینجا نمک رو به انگلیسی خیلی جالب تلفظ می کنن. بهش می گن " سولت solt " .

هنوزم هیچ حسی ندارم. منتظریم همه بیان که راه بیفتیم طرف مدینه، نمی دونم چقدر دیگه مونده فکر کنم کمتر از 2 ساعت باشه.....