من گم شدم؛ «خانه دوست کجاست»؟

از همه پرسیدم، اما کسی نمی دونست. از رهگذری که توی فلق بود پرسیدم و تا ته اون کوچه که از خواب خدا سبزتر بود رفتم. همه جا رو گشتم حتی از اون بچه که داشت از لونه نور جوجه بر می داشت سراغ خدا رو گرفتم. اون هم نمی دونست. ولی نه، شاید هم می دونست ولی جایی که اون خدا رو پیدا کرده بود رو من بلد نبودم.

      من آدرس خدا رو می خوام. می خوام براش نامه بنویسم، بنویسم:

خدایا،

«تو می گفتی صدایم کن به سوز سینه هر شب     صدایت میزنم اما رسی آیا به دادم»

می خوام بگم من صدات می کنم اما انقدر صداهای بلندتر هست که فکر کنم دیگه صدای من رو نشنوی. واسه همین برات نامه نوشتم.

     می خوام برات بنویسم که ملالی نیست جز دوری تو که نمی دونم به زودی زود برطرف می شه یا نه. می خوام بنویسم خدایا «همه تنهاییها با من رفیقن » اما من این رفیقها رو نمی خوام. مگه نه اینکه:

«اگر تنهاترین تنهایان هم که باشی خدا با توست؛ خدا جایگزین تمام نداشتنهای توست.» درسته یا نه؟

می دونم درسته فقط می خوام تو مهر تایید بزنی بهش. اگر تایید کنی اون وقت این نامه رو با خیال راحت پست می کنم. می دونی به کجا؟ به آدرس دل خودم. جایی که هیچ کس توش خونه نداره جز تو، جایی که صاحبخونه و مستاجر هردوش تویی، جایی که....

باز هم برات نامه می نویسم حتی اگه جواباش به دستم نرسه. سلام من به اون بالا نشینها برسون.

 

                                                                 یکی از این پایین نشینها

 

                                                                         گریوش خانوم