تابستونه و فصل مسافرت. منم الان در سفرم، می خوام ببینم بالاخره این خامی پخته می شه یا نه.

یه سفر 11 ساعته که تویی و جاده و آسمون پر ستاره کویر. بچه که بودم این راه خیلی برام طولانی و خسته کننده بود. تنها کاری که ممکن بود بکنم این بود که مثلا شعرایی رو که توی مدرسه یاد گرفته بودم رو با خودم زمزمه کنم یا اینکه با بهداد ماشینهایی که ازما سبقت می گرفتن یا ما از اونا جلو می زدیم رو می شمردیم تا وقت بگذره!!!

ولی حالا دیگه سفر طولانی به نظرم نمی رسه. انقدر موضوع توی ذهنم هست که تا بخوام به همشون فکر کنم  به مقصد رسیدم. نمی دونم شاید وقتی کلمه سفر برات مساوی باشه با فکر، فکر، فکر؛ یعنی اینکه بزرگ شدی.

یه شعر قشنگ هم در مورد سفر و جاده هست که حیفم اومد شما نخونیدش:

 

 

سفر در آینه های مورب ساده

دو چشم بود که چرخید با من وجاده

تمام راه هم از پشت شیشه پیدا بود

دو چشمهاش ز پشت دو پلک افتاده

همیشه می رسد از راه تا مرا ببرد

همیشه دور و برم حاضر است و آماده

به شکل زنده تقدیر آخر راه

دوباره آمد و تبدیل شد به یک جاده

همان که منتظرم مانده با گل و فانوس

برای بدرفه ام دست هم تکان داده

سفر، گریستن و غربت و من اینجایم

به شکل غربت یک قهوه خانه ساده

سفر، گریستن و غربت و من و این شعر

که تا نوشته شود جاده راه افتاده

 

 

 

                                               « محمدسعید میرزایی »