دیشب رفتیم آخرین دعای کمیل توی دانشگاه. بر عکس شبهای دیگه مثل

پارسال همه بودیم؛ من، صدیقه، طاهره، نرگس و زهرا...

مثل پارسال باز هم نماز خونه رو گذاشته بودیم روی سرمون، مثل پارسال باز هم بهمون چشم غره رفتن، مثل پارسال...

خیلی جالب بود دقیقا بعد از یک سال حالا که فقط یک هفته به آخر ترم مونده باز هم دور هم جمع شدیم و بیشتر از همیشه دلمون گرفت؛ شوخی می کردیم، می خندیدیم ولی آخرش یه چیزی رو توی چشمهای هم دیگه می خوندیم، یه جور دلتنگی، یه جور غم؛ غمی که وقتی دلت برای چیزی تنگ می شه به سراغت میاد. ما هم هنوز سال تموم نشده، دلمون برای دانشگاه و خوابگاه تنگ شده بود.

برای روزهای خوب توی دانشگاه، برای خنده ها و شلوغ بازیها، برای تا نصف شب بیدار موندن و خندیدن و حرف زدن، برای دعواهای بچه های هم سوییتی که " بابا مگه شما خواب ندارین" ، برای اخم ها و بد اخلاقیهاشون، برای.....

هر روز بیشتر از قبل به این جمله اعتقاد پیدا می کنم که:

" آشنایی یک تصادفه و جدایی یک قانون "