هواپیما که داشت بلند می شد شروع کردم به مرور اون 10-12 روز تعطیلات عید؛ روز های خوبی رو که توی اهواز گذروندم، 13 بدر که واقعا لذت با خانواده بودن رو تجربه کردم، اینکه تمام خانواده پیشت باشن و از حرف زدن با اونا و بازی کردن و خندیدن با اونا لذت ببری تجربه و خاطره شیرینی بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم…

 تا به خودم اومدم دیدم هواپیما توی فرودگاه یزد نشسته و باید پیاده بشم. وقتی فکر کردم که دوباره باید برم خوابگاه دلم گرفت. دلم برای اون لحظات خوب، تنگ شد.

اما بیست دقیقه بعد وقتی وارد خوابگاه شدم ( خوابگاه یاس ) و عطر گل یاس که محوطه خوابگاه رو پر کرده بود مشامم رو نوازش کرد همه دلتنگیهام جاشونو دادن به یه شادی خاص، شادیی که فقط وقتی می خوای دوستات رو دوباره ببینی توی دلت سر ریز میشه و آخرش تبدیل می شه به یه لبخند.

خوابگاه ساکت ساکت بود؛ هنوز خیلی از بچه ها از خونه هاشون نیومده بودن. همونجا وایسادم و خوابگاه رو تماشا کردم؛ درختهای یاس دو طرف خوابگاه خیلی قشنگش کرده بود مخصوصا که به اسمشم می خورد. اونجا فهمیدم که دلم برای اینجا هم تنگ شده. برای روز های قشنگ و شادی که با بهترین دوستام اینجا گذرونده بودم. برای دلتنگیها، برای خنده های از ته دل، برای دلهره های روز امتحان، برای شادیهایی که بعد از مرور خاطرات به سراغمون میومد، برای...

و تنها چیزی که به ذهنم رسید شعری بود که انار عزیز برام توی نامه اش نوشته بود که واقعا وصف ما و خوابگاه ماست:

 

                               یاس بوی مهربانی می دهد

                                                       بوی دوران جوانی می دهد