خرمشهر، 11/12/1382، 9 محرم 1425

 

 

امروز با اینکه تاسوعا بود ولی اصلا خبری از عزاداری و سینه رنی نبود. همیشه رسم بر این بوده که این دو روز اینجا جای سوزن انداختن نباشه اما امسال اینطوری نیست. فکر می کنم به خاطر این باشه که این یه هفته مرز بازه و همه می تونن برن کربلا. اصلا نمی تونم این همه شور و شوق رو درک کنم. با وجود تمام خطرها همه رو به جون بخری و بری. حس عجیبیه چیزی که من ازش محرومم و فکر می کنم تلاش هم نمی شه کرد چون این جور حسها ایجاد کردنی نیست که ایجاد شدنیه.

 

**

 

خرمشهر، 12/12/1382، 10 محرم 1425

 

 

امروز رفتیم شلمچه؛ بین مرز  ایران و عراق و شلمچه راهی نیست.

ماشینها همه رو می برن تا مرز. امروز مرز باز بود همه داشتن می رفتن کربلا. یه حال و هوایی بود، دلت می خواست سرت رو بندازی پایین و تا خود کربلا پیاده بری. خلاصه از مرز چند تا عکس گرفتم و رفتیم شلمچه.

جای خلوت و آرومیه. آرامش اونجا موج میزنه. یه مقبره شبیه قدس درست کردن که معماری قشنگی داره. توی محوطه عکس چند تا شهید رو زدن. وقتی سال تولدشون رو می  خوندم شرمنده می شدم- من که توی پررویی حرف ندارم. اکثرا همسن من یا کوچیکتر بودن. اصلا نمی تونم درک کنم. توی سن و سال من و در اوج جوانی  و شور و اشتیاق از تمام دلبستگیها و وابستگیهات دست بکشی و بری به استقبال مرگ. درکش خیلی مشکله.

در کل تنها جایی بود توی این چند روز که دیدنش  رضایت بخش بود.

 

□□□

 

امروز عصر عزاداری شکل تازه ای داشت که تا حالا ندیده بودم؛ خیلی جالب بود.

به تعداد تکیه ها و حسینیه هایی که توی خرمشهر بود، دسته اومده بود. همه به صف و پشت سر هم ایستاده بودن و هر کدوم به ترتیب که رد می شدن دو بیت شعر رو می خوندن و سینه می زدن. یعنی اگر کل دسته ها رو که حدودا 30-40 تا بودن رو جمع می کردی یه شعر طولانی می شد که البته به عربی بود و پر معنی. خیلی قشنگ بود؛ عظیم و با ابهت.

 

□□□

 

امشب شام غریبانه. سرتاسر خیابون پر شده از شمعهای روشن که فضا رو روحانی کرده. نمی دونم این قداست شمع از کجاست؛ چیزی که توی شعر تمام شاعرها هست از قدیم تا معاصر. جدای از اون شمع آدم رو یاد تنهایی و غربت و تاریکی می ندازه و یا کورسویی از امید.

 

همیشه عصر و شب عاشورا  غمناک ترین موقع هاست برای من، مخصوصا اگر مثل الان نشسته باشی و مراسم سینه زنی رو ببینی که نوحه خونش حسن فخری باشه و بشنوی که:    

بنشین یک دم بر برم      خون   رفت از چشم ترم     ای جان مادر

 

□□□

 

چرا بعد از گذشت این همه سال. بعد از این همه تکرار داستان و دیدن و شنیدن عزاداریها و نوحه خونیها و شعرها، بازم وقتی اونارو می بینی و می شنوی یه چیزی دلت رو می لرزونه. یه چیزی از ته دلت می جوشه و توی چشمات به اوج می رسه و می ریزه پایین. چرا هیچ وقت تکراری نمی شه. چرا هنوز دلت از این همه ظلمی که رفته و گذشته به درد میاد. چرا مثل بقیه اتفاقها نمی گی گذشته ها گذشته. چرا نمی گی هر چی بود گذشت؟ چرا...

 

**

 

قطار خرمشهر – تهران، 14/12/1382، 12 محرم 1425

 

 

« تا نگاه می کنی وقت رفتن است.

باز هم همان حکایت همیشگی

پبش از آنکه با خبر شوی،

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود...»

 

تموم شد؛ بازم یه مسافرت دیگه به شهری که دوست می داشتم. یه هفته خیلی زود گذشت، مثل همیشه.

الان نزدیکیهای اندیمشک هستیم . منظره های خیلی قشنگی  داره؛ بکر و دست نخورده. یه دشت سراسر سبز با تک درختهایی در دوردست و خورشید نارنجی رنگی که داره غروب میکنه آدم رو یاد شعر سهراب میندازه:

 

« دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

  تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود... »