خرمشهر، 10/12/1382، 8 محرم 1425

 

 

امشب اومدیم مسجد جامع برای دیدن عزاداری. من و مامان هستیم؛ خیلی شلوغه پر از دخترها و پسرهای جوون و تک و توک آدمهای مسن. تقریبا هیچ کس رو نمی شناسیم. مامان می گه خیلی غریبیم، توی شهر خودمون غریبیم و من رو یاد شعر سهراب میندازه:

شهر من کاشان است اما شهر من کاشان نیست، شهر من گم شده است.

خرمشهر هم گم شده، بین هیاهوی دولتمردان و تلاش سخت مردم زحمت کش و آفتاب سوخته اش. و قراره که کی و کجا پیداش کنن، معلوم نیست. شهری یا بهتره بگم استانی که رگ حیات کشور توش جریان داره-اینجا منبع نفت و گازه- ولی توی خونه هاش اثری از گاز لوله کشی شده نیست.

بهر حال، فکر می کنم اون حال و هوایی که ازش حرف زده بودم اینجا هم داره کم کم تغییر می کنه. خب فکر می کنم این هم یه جور مرحله گذار باشه. دیگه به عزاداری با اون شکل سنتی و قدیمی نگاه نمی کنن. به اضافه همه اینها اینجا هم عزاذاری تبدیل شده به مجالی خوب برای گشت و گذار و دید زدن!!! البته هنوز تا شهرهای بزرگ خبلی فاصله داره ولی باید انتظارشو داشت.

 

□□□

 

زمان امام حسین، زدن سنج و دمام نشانه آغاز جنگ بوده و یه جور رجز خوندن هم به حساب می اومده. الان دارن دمام می زنن. هروقت صداشو می شنوم یهویی دلم می ریزه پایین. صداش تا عمق وجودت می شینه. ابهت خاصی داره و صدای حزینی که ته دلت و حتی روحت رو قلقلک می ده. برام خیلی عجیبه که تمام چیزهایی که مربوط به امام حسین و   عاشورا و ... هست انقدر غمناک و تاثیر گذاره...