خرمشهر، 8/12/82، 7 محرم 1425

 

 

اینجا خرمشهره. شهر خونه های خراب شده با توپ و خمپاره و موشک. توی شهر که می گردی هنوز پره از خونه های ترکش خورده ای که هنوز بعد از 15 سال زشتی و بدی جنگ به رخت می کشن.نمی دونم اون آبادانی و سازندگی وعده داده شده کجاست؟

توی شهر دیگه هیچ آشنایی نمی بینی؛ همه از اطراف اومدن و اونجا زندگی می کنن. با آب کثیف و آلوده و حداقل امکانات دیگه هیچ کس رغبت نمی کنه برگرده و شهرش رو بسازه. دیگه از خرمشهر عروس شهرها خبری نیست. جای تاسفه. ولی هنوز هم حال و هوای اینجا توی ماه محرم یه چیز دیگه است. نمی دونم شاید نزدیکیش به کربلا این حس رو ایجاد می کنه و یا شاید نزدیکی زبانها.

حس غریبیه. به جرات می شه بگی هر صد قدم یه حسینیه یا تکیه برپاست و از همه صدای عزاداری شنیده می شه. عزاداری هایی که انقدر حزین هستن که به عمق دلت می شینن بخصوص اونایی که به عربی هستن. با اینکه من اصلا متوجه نمی شم ولی به دلم می شینه شاید چون هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند...

 

***

خرمشهر، 9/12/1382، 8 محرم 1425

 

 

امشب اومدیم مسجد بوشهریها. محله قدیمی بابابزرگ یعنی همونجایی که خونه پدریش بوده. امشب شب شهادت حضرت قاسم هست. اعتقاد دارن که حضرت قاسم قرار بوده ازدواج کنه برای همین خوزستانیها توی این شب مراسم خاصی دارن به اسم " عروسی قاسم ". که تشکیل می شه از گردوندن چند تا سینی بین عزاداران. توی هر سینی شیرینی و عود و شمعهای روشن هست. صحنه خاصیه وقتی که همه جا تاریکه و تنها نوری که چشمت رو نوازش میده شمعهای روشن توی سینی هاست. بیشتر شکل تمثیلی داره؛ عروسیی که غم توش موج می زنه. انگار که عروسی و عزا با همه. تاثیر ژرفی داره.

خیلی از مردم برای هر سال از این سینیها نذر می کنن و حتی به قول قدیمیها پیش اومده که حاجت هم گرفتن. هر چند به نظر من برای کمک خواستن از امامها و خدا احتیاجی به گرو کشی نیست، حتی لازم نیست مشکلت رو به زبون بیاری، فقط کافیه که صداشون کنی. ولی خوب همیشه این جور چیزها و اعتقادات امید بیشتری رو به آدم می بخشه و نیروی بیشتری برای تلاش...