در کودکی خانه دوبلکس و زیبای دوست پدرم را با صندلی راک کنار شومینه اش می شناختم. آرامش تاب خوردن روی صندلی راک همراه با تمام خاطراتم در ان خانه که وسایل کلاسیک و قدیمی زیباترش کرده بود، چنان رد عمیقی در خاطراتم برجا گذاشته بود که آرزوی داشتن صندلی راک را تا 24 سالگی همراه خود داشتم.

برای بار سوم یا چهارم بود که برای انتخاب و خرید مبل به بازار می رفتیم و من بیشتر از هر چیزی چشمانم به دنبال صندلی های راک بود و طبق عادت معمول شرم داشتم از درخواست خرید چیزی خارج از لزوم و نیاز. با وام جعاله و اشتیاقی که مادرم برای خرید مبل برای خانه همیشه پر از مهمانمان داشت امیدی برای رسیدن به آرزویم باقی نمی میاند. اما.... از آنجا که هر چه را که از ته دل بخواهی دیر یا زود به آن خواهی رسید؛ در نهایت ناباوری به آرزویم رسیدم و مادر صندلی راک را هم برای من خرید.

من و مادر هر کدام دسته های صندلی را گرفته بودیم و تا فروشگاه بردیم و آن روز هیچ وزنی برایم سنگین نبود! هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. اشتیاقم را، ذوق رسیدن به آرزویم را و بیشتر آز ان، حس خوب داشتن مادری که آرزوهایم را خوب می شناخت و فراموش نمیکرد....

این صندلی راک، خاطرات زیادی را در روح و جانم در هم آمیخنه بود. اندک خاطرات خوب کودکی ام را، شیرینی رسیدن به آرزویی هر چند کوچک راو لحظه های بودن با مادر را.

صندلی راک من دیروز ناخواسته و اتفاقی شکست، ترک برداشت و من.... انگار چیزی درونم شکست.... اشک ریختم... نه برای صندلی که هر چه در این دنیاست ماندنی نیست. شاید برای همه آن چه که ما را به هم متصل میکرد... انگار می ترسم با خراب شدن و از بین رفتن هر چیزی که ردی از مادرم دارد، من هم دور و دورتر شوم. می ترسم از فراموشی. می ترسم از تاریکی بی خاطره بودن، از کم رنگ شدن مادری که تمام زندگی ام بود. می ترسم...