یک بار نمی دانم کی، نوشتم درباره این بی خدا بودن من و با من بودن خدا! اینکه می تازم و میدوم و سر پرتگاه با نوک انگشتش یقه ام را می گیرد که نیفتم... و چه خوب حسیست این دست به یقه شدن!