اتوبان کاشان را پشت سر گذاشته ایم و هرچه به شهرستان نایین نزدیک تر می شویم تعداد تابلوهای سبزرنگ هم که روستاها و امام زاده ها را نشانمان میدهند بیشتر می شوند.... امام زاده آقا علی عباس.... امام زاده هفتادر و ....

فکر می کنم به شیوه تازه ای از گردشگری، به "کردشگری امام زاده ها". هر امام زاده ای قطعا داستانی و یا حتا افسانه ای مخصوص بخود دارد که شنیدنش از زبان متولی و اهالی آن منظقه شنیدنی باید باشد.

                                                                         ¨¨¨¨¨    

 

انگار سفر تهران به یزد رفتن از خیابانی به خیابانی دیگر است برای من. دست سرنوشت موطن بسیاری برایم فراهم کرده که یزد یکی از آنهاست.... از خیابانها بی آنکه اسمشان را به یاد داشته باشم یکی یکی و با چشمان بسته می گدرم ...

ایستاده ام روبروی مسجد حظیره و با هر قدمی، با هر بازتابی از نور در شیشه های رنگارنگش فکر می کنم به نمازهای عید فظر دوران کودکی، به .. اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظِمَة وَ اَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ .....  به خنکای نسیم  ضبحگاهی روی صورتم و اشتیاقم برای ورود به مسجد با سقف و پنجره های رنگینش که همیشه مجذوبم می کرد.....

و مسجد جامع..... ایستادن و نگاه کردن به سردر مسجد را دوست داشته ام.... و خیالپردازی درباره داستانهایی که در اینجا گذشته......

و بعد "امام زاده سید رکن الدین"...... چهارشنبه است و روز بانوان..... عکس میگیرم از گنبد و یاد می کنم از روزی که با دوستی برای فرار از رخوت و کسالت خوابگاه سر از این امام زاده درآوردیم و ساعتها را به گشودن گره ها طی کردیم به این امید که روا شود حاجت منتظران......

 

ساعت 7 بعد از ظهر است.... بر تختی در خیاط هتل تشسته ام و به انتظار..... تا بعد از بیست سال دوستانی را ببینم که بهترین ساغتهای دوران مدرسه را با آنها سپری کرده ام..... به قول محبوبه روزها و ساعتها و ثانیه ها حقیرتر از آنند که دوستی را، دوستی های عمیق کودکی را از یاد آدمی ببرند....

 

                                                                    ¨¨¨¨¨  

 

روز آخر سفر است.... طاقباز خوابیده ام روی تخت و با چشمان بسته گوش می دهم به لالایی که خاله برای علی می خواند.... فکر می کنم به بازی روزگار...... به گذشته ای که در این شهر گذشت و بعد..... راهنمای ایرانگردی و جهانگردی!..... به تقدیر یا هرآنچه که نامش می توان گذاشت....