بالاخره برف اومد، من عاشق روزهای برفیم.

توی این روزها پرم از احساسهای متضاد.

وقتی سفیدی و زیبایی برف رو می بینم که تمام زمین رو پوشونده و بچه هایی که با شادی تمام دارن برف بازی می کنن، آرامشی بهم دست می ده که سابقه نداره و خدا رو نزدیک نزدیک حس می کنم حتی نزدیک تر از رگ گردن ولی چند لحظه بعد با دیدن یه بچه کوچیک که لباس مناسبی واسه زمستون تنش نیست و به جای اینکه توی یه جای گرم درسش بخونه داره آدامس می فروشه دوباره خدا رو گم می کنم و اونوقت خدا دور می شه دورتر از آسمون هفتم.