سه ساله باید بوده باشم آن روزها... اولین تجربه سینما رفتنم را با "شهر موشها" چشیدم و ترس و شادی توامان آن روز را هنوز بعد از سی سال به یاد دارم. آمده بودیم تهران. برای گذراندن تعطیلات تابستان لابد و من بودم ومادر و دختر عمه و سالنی تاریک با پرده نمایشی عظیم. شاید سینما عصر جدید بود و یا نمی دانم یکی از سینماهای میدان انقلاب. یادم نیست.....

 و حالا نشسته ام در سالنی تاریک بی مادر.... و پرده نمایشی که دیگر آنقدرها برایم عطیم نیست و مسحورکننده..... بازهم نشسته ام به تماشای "شهر موشها" همراه با برادرزاده 5 ساله ام که برای اولین بار است سینما رفتن را تجربه می کند.....

او مبهوت تصاویر و من.... با چشمانی خیس زل زده ام به قهرمانهای کودکیم؛ گوش میدهم به آواز: ک مثل کپل......

 و نمیدانم چرا دوست دارم اشک بریزم.... انگار که دلتنگ باشم برای از دست رفته ای عزیز.... دلتنگ تمام روزهای ساده گودکی که ترسهای ساده داشت گرچه با رنجهایی بزرگ..... یا شاید برای معصومیت از دست رفته..... برای کودکی که به چشم بر هم زدنی 32 ساله شد.....