همینکه اتفاقات بد، نه بهتر است بگویم ناگوار زندگی ام را به باد نمیسپارم و هم قدم با او، باد را میگویم، با دستانی گشاده و سری افراشته رو به آسمان، تمام دشت زندگی را

نمی دوم؛ یعنی بزرگ شده ام...

همین که کمتر دلم میخواهد همراه با قطره های باران گام بردارم و شتاب دیگر مردمان را ببینم و لبخند بزنم؛ یعنی بزرگ شده ام....

همینکه فکر میکنم حالا دیگر باید شتاب کنم برای رسیدن به خواسته ها و عملی کردن تصمیمها؛ یعنی بزرگ شده ام

و....

همینکه ریسک نمیکنم و بی هیچ خود سانسوری آرزوهای "سی و دو سالگی" ام را اینجا  نمی نویسم؛

....یعنی بزرگتر شده ام.....