بیشتر وقتها حس میکنم شبیه آدمی هستم که خلاف جهت یه باد شدید با قامت خمیده و قدم های لرزان پیش میره. از اون بادها که گیاه های کوچیک و بی ریشه رو از جا میکنه و با خودش میبره.....

من اون گیاه تنها با ریشه های کوچیک و ضعیف نیستم، ریشه هایی قوی دارم و درخت تنومندی هست در همین نزدیکیها که شدت باد رو میشکنه و سایه حفاظتش گسترده است اما، گاهی تنها گاهی دلم میخواد تمام ریشه ها و سایه سار حمایت ها و ... نادیده بگیرم و همسفر بادها بشم..... تا شاید گم بشم در جایی، جایی به تاریکی فراموشخانه ذهن......

 

عبورباید کرد

صدای باد می آید , عبور باید کرد

و من مسافرم, ای بادهای همواره

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرابه کودکی شور آب ها برسانید

وکفش ها ی مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

درآسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک

ودر تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضورهیچ ملایم را

به من نشان بدهید