دایی داره درباره اینکه به فکر افتادن فیلمهای 8 میلیمتری رو تبدیل به دیجیتال بکنن حرف میزنه و من و زهره داریم فیلمها رو یکی یکی میبینیم و میخندیم... شونزدهمی یا هفدهمین فیلمه که ما رو میبره به پاییز سال 59..... تمام خانواده توی یه خونه جمعن و ما داریم به قیافه ها و رفتار شون میخندیم.... یه لحظه اما.... فقط چند ثانیه.... بابا هم هست توی فیلم..... بابا که من 31 سال فقط یه عکس روی دیوار ازش داشتم که با لبخند بهم زل زده..... حالا خندیدنش، نشستنش، حرف زدنش رو میبینم... بعد از سی سال..... نمی تونم حسم بگم.... نمی تونم توضیحش بدم.... که همین چند ثانیه چقدر برام ارزش داره..... مثل پیدا کردن یه گمشده خیلی عزیز.....

توی همه این روزهای خاکستری.... اتفاق خیلی خوبی بود.... خیلی خوب