هفته پیش با دوستم رفتیم پارک. چون واکمن آورده بود می تونستیم آهنگ هم گوش بدیم.
تقریبا هیچ کس اونجا نبود و جز صدای افتادن برگ ها و نوای آروم آهنگ هیچ صدای دیگه ای
به گوش نمی رسید. فضای جالبی بود پر از آرامش و سکون. دوستم می گفت ممکنه این آخرین
باری باشه که با یه همچین آرامشی و بدون هیچ دغدغه ای توی پارک بشینیم و به یه موسیقی
گوش بدیم.
حرفاشو قبول دارم ممکنه چند وقت دیگه انقدر گرفتار تکرار و روزمرگی بشی که دیگه یادت بره
توی یکی از روزهای پاییزی توی یکی از پارک های شهر یزد با بهترین و صمیمی ترین دوست
دوران دانشگاهت نشستی و درباره آینده ات خیالبافی کردی، اونقدر خسته و دلزده از تکرار که هر
روز شعر سهراب رو با خودت زمزمه کنی:

... مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن وگوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
... کجاست سمت حیات؟ ...