همه آدمها هر کدوم به نوعی تنهان. تنهایی به نظرم همیشه بد نبست، گاهی لازمه برای بازنگری و باز بینی خیلی چیزها و خیلی اتفاقها با خودت خلوت کنی. اما اگه این تنهایی تو لحظه های زیادی از زندگیت تکرار بشه، اون وقته که آزاردهنده میشه... و فکر می کنم برای فرار از همین تنهاییه که سعی می کنیم با آدمهای زیادی در ارتباط باشیم و دوست بشیم.

توی این سالها آدمهای زیادی وارد زندگی من شدن؛ گاهی انقدر زودگذر و سطحی بوده که اثری ازشون نه در ذهنم و نه در دلم نمونده. تعداد معدودی اومدن، رد پای عمیق توی زندگیم گذاشتن و رفتن...

خوشحالم که بین این حضور و غیبتها، دو نفر هستن که همیشه و در ثانیه ثانیه زندگیم حضورشون رو حس می کنم. شاید گاهی مثل یه ستاره تو آسمون ابری دیده نشن اما می دونم و مطمئنم که هستن.

خوشحالم که حین پیاده روی هامون، بعد از کار، با الناز می تونیم تمام اتفاقهای بد زندگیم رو به مسخره بگیرم و ورای تاثیرهایی که در زندگیم داشتن برای حتا چند دقیقه بهشون بخندم. خوشحالم و خوشوفت برای تمام موضوعهای جدی و فلسفی که همیشه از میدان ولی عصر تا خونه با الناز دربارشون فکر و صحبت می کنیم...

خوشحالم که در تمام لحظات غمناک و پر از احساسی که تحملشون تنهایی برام سخت بوده، دست سالی رو روی شونه هام حس کردم... و سکوتهاش.... و درک سکوتهام... و خوندن تمام نقطه چینها و اس ام اس های خالی......

خوشحالم برای تمام محبتهای خواهرانه اتون و ممنونم بابت بودنتون.......