نمی توانی فرار کنی. همه اش همین است : باید تاب بیاوری.

انگار که یک جایی،یک وقتی- که هیچ یادت نیست کی و کجا - خواسته ای که آگاهانه زندگی کنی،رضایت کامل داشته ای و امضا کرده ای پای درخواستی را. حالا به استناد همان حکم نانوشته  گاهی باید سخت بگذرد بر تو . تحمل کنی خودت را،دشواری روزهایت را و این طور فکر کنی که درد نشانه ی خوبی ست.

"درد نشانه ی خوبی ست..." این را با خودت می گویی و همان لحظه که ادایش می کنی هم، درد می کشی.اما همه اش همین است : باید تاب بیاوری.

برای تغییر ایجاد کردن باید از چیزهایی دست بکشی و چیزهای دیگری را با آغوش باز، پذیرا شوی. دست کشیدن از عادات و لذات و تعریف هایی که در دوره ای تو را ایمن می داشته و حالا دیگر در مسیر تعالی باید از آن ها گذر کنی. اما  می بینی که انگار آغوش گشودن برای پذیرفتن و یافتن چیزهای جدید هم، کم دردناک نیست. به حرکت دادن دست هایی می ماند که خشک و ناورزیده اند.دست هایی که در گشوده شدن و سینه را فراخ کردن، ترسان و ناشی اند.

با این وجود...اگر خواهان آنی که به آگاهی دست یابی گمانم راه دیگری نداری جز آن که بی وحشت از سقوط ، دست هایت را که زنجیر شده اند به پوسیدگی ریسمان های کهنه، حتی با ترس و لرز، آزاد کنی و آغوش بگشایی . و این کار با هر میزان دردی که همراه باشد،به لذت آزاد شدن از بندهایی که توان حرکت دادنت را به نقطه ای بهتر ندارند،می ارزد ...

اگر به تحمل درد برای یافتن آگاهی و آزادی، جایی در حکمی نانوشته، "بله" گفته ای، دیگر نمی توانی فرار کنی : باید تاب بیاوری!

 

                                  نقل از وبلاگ «فقط می نویسم»

 

پانوشت: یه کمی ایراد گرفتن که چرا نقل قول می کنم... خب گاهی اوقات یه حرفایی توی دل آدم هست...که دیگران بهتر و قشنگتر بیانش میکنن....چه اشکالی داره؟؟؟؟!!!