جوونیام!!! همیشه انگیزه ای برای امیدوار بودن و زندگی کردن داشتم...... الان به نظر می رسه که فقط نفس می کشم.... یه جور زنده مانی به جای زندگانی!!! چند روز پیش داشتم فکر می کردم اگه بهم بگن برای زنده موندن زیاد فرصت نداری چیزی برای از دست دادن ندارم..... آرزوهای زیادی نداشتم و ندارم که به خاطر نرسیدن بهشون ناراحت باشم...بهتره بگم دیگه خودم سر سنگین آرزویی نمی کنم، چون می دونم بهش نمی رسم!!!! تنها چیزی که می خوام کمی وقته برای اینکه به تمام کسایی که دوستشون دارم احساسم رو بگم و بگم ممنون که با من بودین .... ممنون که بهترین لحظه های زندگیم با شما بوده.... دوستایی مثل هم اتاقیهام.... مثل سالی..... گاهی فکر می کنم مردن...تو این دنیا نبودن....خیلی خیلی بهتر از زندگی که بدون انگیزه و امید بگذره.... اما کمی که فکرش رو می مکنم...به نظر می رسه که اون ور پل هم زندگیم ممکنه بدتر از اینجا باشه..... اون وقت......

نمی دونم...با فرض درست بودن فرضیه «عالم الست».... شاید، شاید یه اتفاق خاص، یا یه چیز مهمی بوده که حاضر شدم بگم «بلی» و بیام توی این دنیای....