دوباره برگشتم یزد. دوباره درس و دانشگاه. دوباره خوابگاه و خنده ها و شیطونیها

و از همه مهمتر دوباره دوستایی که قراره یک سال دیگه هم با هم باشیم. خیلی

دلم برای این حال و هوا تنگ شده بود. ولی...حالا طاهره از ما جدا شده، توی یک اتاق

دیگه است و من و  نرگس و صدیقه با هم هستیم. توی چشای طاهره که نگاه می کنی

می تونی بخونی از اینکه جدا شده پشیمونه هر چند که توی دانشگاه با هم هستیم. ولی

خب تقصیر خودش بود. حالا این روزا هر وقت طاهره رو می بینم یاد این شعر می افتم:

                دل من دیر زمانیست که می پندارد                 

                             دوستی نیز مثل نیلوفر و نرگس ساقه ترد و لطیفی دارد