«آقامان که سر به تیره‌ی تراب گذاشت، بچّه‌سال بودیم. حالی‌مان نبود. سراغ می‌گرفتیم... آسمان نشان‌مان می‌دادند.سر به ‌هوا بارآمدیم.»

  

                                    

بازهم یه سال دیگه گذشت..... شاید برای من زیاد مهم نباشه اما مطمئنم برای مامان خیلی مهمه... شاید هم برای خیلیهای دیگه.....

احساس خوبیه که ببینی حتی یک نفر هم نیست که دربارش بد بگه.....اینکه ببینی خیلیا اسمش رو که میارن اشک توی چشماشون جمع میشه.....

احساس خوبیه که بیبینی مامانت هروقت می خواد دربارش حرف بزنه... صداش رو میاره پایین....

احساس خوبیه وقتی می بینی وقتی می خوان درباره خوبی یه نفر حرف برنن...می گن مثل اونه....

اما....

احساس خوبی نیست وقتی بدونی از بودن در کنار همچین آدمی برای همیشه محرومی... احساس خوبی نیست وقتی یه الگو عالی رو از دست بدی....

احساس زیاد خوبی نیست که برای اینکه بفهمن چند سال از مرگ پدرت گذشته، سن تو رو حساب کنن....

فیلسوف 25 سالشه.....و 25 سال از مرگ پدرش می گذره.....

و از وقتی یادش میاد باباش رو توی قاب عکس روی دیوار دیده با همون لبخند همیشگی و برق خاص توی چشمهاش...

اما احساس خوبیه که در آستانه بیست و پنجمین سال... یه فیلم قدیمیه پروژکتوری به دستت برسه و برای اولین بار بتونی رفتار و حرکات بابات رو حتی برای چند لحظه کوتاه ببینی......

......احساسهای خوب زیادن اما.......