توی بازار ساری یه فنجون  دیدم که دقیقا مثل فنجون

صدیقه بود توی خوابگاه. یادش افتادم. احساس کردم که

دلم خیلی براش تنگ شده. خیلی جالب بود، توی ساری و

توی شلوغی بازار خیلی امکانش کمه که آدم یاد دوستش

بیفته ولی یه فنجون کوچیک باعث می شه اونو به خاطر

بیاری. و یا شاید قبلا اگر هزار بار اون فنجون رو می دیدم

هیچ احساسی بهم دست نمی داد ولی حالا ...

این دقیقا همون احساسی که روباه توی کتاب

 " شازده کوچولو " توضیح می ده :

نگاه کن آنجا آن گندم زارها را می بینی؟من نان نمی_ "

خورم. گندم برای من بی فایده است. پس گندم زارها

چیزی به یاد من نمی آورد. و البته این غم انگیز است!

ولی تو موهای طلایی داری پس وقتی که اهلیم کنی

معجزه می شود. گندم که طلایی رنگ است یاد تو را

برایم زنده می کند. و من زمزمه باد را در گندم زارها

دوست خواهم داشت...."