بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ر

 

رضا نشسته کنار پنجره، سیگار می کشد و چای میخورد. و من که دراز کشیده ام، زل زده ام
 به عکس مامان و گوش می دهم به صدای ناظری که می خواند: باده تویی، جام تویی، پخته 
تویی، خام تویی.... خام بمگذار مرا.....

خام بمگذار مرا......

شاید همین روزها بود یا تابستانی شاید. سالهای 77 یا78 ... درست یادم نیست... بساط 
نقاشی ام را پهن کرده بودم و مامان نماز میخواند. صدای یادگار دوست شهرام ناظری خانه 
را پر کرده بود. طرح میزنم روی ظرف سفالی و فکر میکنم زندگی باید بهتر از اینها باشد.... 
و چرا فلان نیست و بهمان نیست و چه و چه....
حالا.... فکر می کنم چه چیزی میخواستم جز آن همه آرامش آن لحظه را.... چه چیزی 
بهتر و ارزشمندتر؟
به اینکه آیا چند سال دیگر، درست به همین لحظه که دارم می نویسم فکر خواهم کرد؟ 
و از خود خواهم پرسید که چه چیز دیگری می خواستم از این رندگی؟؟ ؟ چه چیزی بهتر 
و ارزشمندتر؟؟؟؟؟؟؟؟
[ چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

"انگار همه چی سر جاشه..... درسم رو خوندم...لیسانسم و گرفتم و جز تحصیل کرده ها به حساب میام... الان هم که دارم می رم سر کار و مثل خیلیها وابسته به خانواده نیستم.... یه خانواده خوب دارم و یه سقف بالای سر که نگران تموم شدن مهلت اجاره اش نیستم و مجبور نیستم تو سرما و گرما دنبال خونه بگردم.... کلی که نگاه می کنی همه چی خوبه....زندگی که شاید خیلیها آرزوش رو داشته باشن..... اما جزیی که نگاه می کنم...به هیــــــــــــــــــچ وجه... نه احساس رضایت می کنم و نه خوشبختی.... انگار یه چیزی کمه..... شاید هم خیلی چیزها کمه...... نمی دونم.... اما چیزی که می دونم اینه که.... هیچی به نظرم ایده آل نیست...هیچی اون چیزایی نیست که می خوام.... و چیزهایی که می خوام نیست!!!! احساس می کنم همه چی موقتیه..... اون هم یه بازه زمانی کوتاه.....خیلی کوتاه...حس می کنم قراره همه چی زیر و رو بشه.....یه اتفاق خیلی بزرگ که قراره به یه تغییر بزرگ منتهی بشه... معمولا حس ششم خوبی دارم اما مطمئن نیستم که این بار این تغییر یا اون اتفاق، خوب باشه.... دیگه از خیلی چیزها مطمئن نیستم.... از تنها چیزی که مطمئنم اینه که.... دانشگاه رفتنم...درس خوندنم....سرکار رفتنم و..... هیچ کدوم به خواست و اراده خودم نبوده...انگار همیشه یه دستی من رو کشونده....هلم داده..... بعد چشم وا کردم و دیدم تا ته راه و رفتم و رسیدم به اول یه راه جدید......کاهی اوقات هم شده که دست خودم بوده...اما انگار چشمهام و بستم و رفتم جلو ..بعدش به خودم اومدم و دیدم که یه دستی من و لبه پرتگاه یا وسط هوا و زمین گرفته و نگه داشته...... شاید هربار میگه اینبار دیگه یادش می مونه که چشماش و خوب باز کنه....دور وبرش و نگاه کنه و به خودش مغرور نشه که من همیشه راه درست و میرم...یادش می مونه که یه دست همیشه پشتش بوده و یا شاید دوش به دوشش.... اما هربار نا امیدش می کنم.....و خودم رو ناامیدتر..... نمی دونم تا کی قراره تلنگر بخورم و یه کم حواسم رو جمع کنم....اکثر اوقات خیلی زود یادم میره.... میترسم...می نرسم از روزی که این خواب زمستونی چنان عمیق بشه که....دیگه حتی با پس گردنی و سقوط از پرتگاهم بیداری به دنبالش نباشه.... انقدر عمیق که دیگه هیچ بهاری رو نبینه...... می ترسم....."

 

این بهمن 86 نوشتم. انقدر این حسم ملموس بود که هنوزم یادم مونده.... 3 ماه بعدش اون اتفاق افتاد؛ مامان رفت و من موندم و یه دنیای تاریک با کورسوهایی در دوردست.... حالا.... حالا.... باز همین حس رو دارم.... دقیقا همین حس......

می ترسم..... می ترسم......


[ یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
م

 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

 

 

پ.ن:.... "حالم خوب نیست" به هیچ زبان زنده دنیا قابل توصیف نیست جز، اشک.....

 

[ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه