بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ن

 

نزدیک های صبح است. همان لحظه هایی که خورشید و ماه دستی برای هم تکان می دهند و هر یک رهسپار خانه اش می شود. تمام شب را نخوابیده ام. روح و جسمم یارای مقابله با ذهن پریشان و افکار پریشان تر را ندارند و در آخر بی خوابی تمام خانه را پر میکند.

صدای جاروی رفتگر را میشنوم  که به رسم هر روز به کوچه ما رسیده است.... چشمانم را بسته ام و به خش خش جارو بر روی زمین گوش می دهم....

کاش.... کااااااش......  هر زمان، مثل امشب که افکار مزاحم و مخرب به ذهن آدمی هجوم می آورند جارویی باشد و دستان زحمتکشی تا هرآنچه فکر و حس منفی را با خش خش جارویش گوشه ای جمع کند و دور بریزد.... دور تا آنجا که هیچ آدمی زاده ای هیچ ابوالبشری نباشد. جایی که غم سرگردان بماند از بی کسی و تنهایی.....  

 

 

 

"پی نوشت"

موسیقی متن این روزهایم این است:

دل در بر من زنده برای غم توست

بیگانه خلق و آشنای غم توست

لطفیست که می کند غمت با دل من

ور نه دل تنگ من چه جای غم توست

[ سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه