بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ب

 

به معحزه می ماند تولد.... چشم گشودن بر این جهان عظیم و عجیب که هیچ کس را یارای  مقابله با آن نیست؛ چیزی جز معجزه نمی تواند باشد... و البته زندگی با همه داستانهای تو در تو و گاه جدابش....

و چه دردناک است عادت کردن و به سادگی از کنار این معجزات گذشتن..... شاید تولد هر نوزادی تلنگری باشد برای ما.... تا فراموش نکنیم روزها، ماه ها و فصل هایی را که پشت سر گداشته ایم.....

 

 

...امن ترین گوشه دنیاست آغوش مادر......

 

 

 کاش جز برای خوبی و نیکی به زمین نیاید این پا....

 


 

 و جز به یاری گشوده نشود این دست....

 


 

و برادری پیوندی باشد ناگسستنی.....

 

 

 

 

 

 


[ شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
س

 

سه ساله باید بوده باشم آن روزها... اولین تجربه سینما رفتنم را با "شهر موشها" چشیدم و ترس و شادی توامان آن روز را هنوز بعد از سی سال به یاد دارم. آمده بودیم تهران. برای گذراندن تعطیلات تابستان لابد و من بودم ومادر و دختر عمه و سالنی تاریک با پرده نمایشی عظیم. شاید سینما عصر جدید بود و یا نمی دانم یکی از سینماهای میدان انقلاب. یادم نیست.....

 و حالا نشسته ام در سالنی تاریک بی مادر.... و پرده نمایشی که دیگر آنقدرها برایم عطیم نیست و مسحورکننده..... بازهم نشسته ام به تماشای "شهر موشها" همراه با برادرزاده 5 ساله ام که برای اولین بار است سینما رفتن را تجربه می کند.....

او مبهوت تصاویر و من.... با چشمانی خیس زل زده ام به قهرمانهای کودکیم؛ گوش میدهم به آواز: ک مثل کپل......

 و نمیدانم چرا دوست دارم اشک بریزم.... انگار که دلتنگ باشم برای از دست رفته ای عزیز.... دلتنگ تمام روزهای ساده گودکی که ترسهای ساده داشت گرچه با رنجهایی بزرگ..... یا شاید برای معصومیت از دست رفته..... برای کودکی که به چشم بر هم زدنی 32 ساله شد..... 

[ سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه