قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


ه

 

هوا رو آلوده می کنیم، درختها رو قطع و دریاچه ها رو خشک.... و بعد در رثای اونا روی در و دیوار شهر نقش آسمان آبی و درخت سبز و دریاهای مواج می زنیم.....

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢       نظرات ()

م

 

 

می ترسیدی، از تنهایی، از تنها موندن. حق داشتی و حتا همون روزها بهت حق میدادم که بترسی . اما چرا طور دیگه ای رفتار میکردم؟! چرا تائیدت نمی کردم؟! چرا بهت نمی گفتم که حق داری، که تقریبا می فهمم  چرا این احساس رو داری و از تنهایی و تنها موندن می ترسی؟!

می خندیدم بهت-در سکوت- به ترست از کوچکترین و کمترین صدایی که به گوشت می خورد و نمی دونستی از چیه و از کجاست. سکوت می کردم و صبر، تا خودت بگردی و فکر کنی و آخر به نتیجه برسی و آروم بگیری که چیزی برای ترس وجود نداره... که رختخوابت رو بیاری و پهن کنی روبروی تلویزیون روشنی که صداش رو به زحمت میشد شنید. مبادا که ما  بیدار بشیم یا شاید... مبادا صداش خاموش کنه همه رویاها و فکرهای توی ذهنت رو....

شاید فکر سالهای خوش گذشته و تحمل سختی هایی که به هر سنگینی، با یا بدون ما پشت سر گذاشتی.... و..... شاید رویای ازدواج ما و شنیدن صدای خنده و شادی نوه ها.... حتما لذتبخش بوده برات فکر کردن به همه اینها.... که اگر نبود، شبهایی که خوابت نمیبرد نمی نشستی به لیست کردن مهمونایی که می خوای دعوت کنی برای عروسی...ما چقدر می خندیدیم به این کارها و تو هم همراه ما....

الان اما، شک دارم به تمام حدس ها و گمانهایی که داشتم درباره احساساتت.. درباره ترسها و فکرها و رویاهات....

تردید دارم که از تنهایی و تنها موندن میترسیدی یا نه، مثل این روزهای من، خسته بودی و به فرداها که فکر میکردی خسته تر میشدی؟ .... تردید دارم که ترسیدنت از هر صدایی، ترس ساده و زودگذری بوده یا نه، مثل این روزهای من، حتا با شنیدن زنگ تلفن و دیدن آمبولانس توی خیابون، قلبت به ضربان می افتاده و نفسهات به شماره و .... آروم و قرار میرفته از وجودت؟ ....

نمی دونم که برای گذروندن شبهای طولانی به لیست مهمونا فکر می کردی یا برای تلقین به خودت که روزهای روشن و شبهای روشن تر در فرداها خواهی یافت.... روزها و شبهایی که بهت ثابت کنه همه اون سختی ها و درشتی های روزگار رو تحمل کردن بالاخره نتیجه ای داشته.....

کاش بودی... بودی و می دیدی که روز به روز شبیه تر میشم به تو.... که یادم بدی تحمل روزگار سخت و گذروندنش رو بدون اشک ریختن!.... کاش بودی تا یاد بگیرم گذروندن شبهای بی خوابی رو، بی اینکه کسی باشه که در سکوت لبخند بزنه و اجازه بده بر ترسم غلبه کنم و منشا صدا رو پیدا....

کاش بودی.... تا من..... عادت نکنم به این همه نبودنت.......

 

 

 

 

 

...... مرا دریاب مادر!

خالی لحظه های من پر از اندوهی ژرف است

که مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می کند!

مادر!

از ضربان قلب من بگیر این غم کشنده را

من آرام آرام می میرم...

  "نیکی فیروزکوهی"




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢       نظرات ()

ط

 


«طوفان ذهن»... من بهش میگم طوفان ذهن! فوران فکرها و خاطرات و اتفاقاتی که در اعماق ذهنت بودن و یکباره.....

لازمه گاهی سکوت کنی و به نظاره بشینی جدال "اید" و "سوپر ایگو" رو و در نهایت دست به دامن "ایگو"ی عزیز بشی!!!!

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢       نظرات ()

م

 

"من تازه عضو اینجا شدم .هنوز نمیدونم چه جوریه ولی باید چیز جالبی باشه.
زمان مشخص می کنه."

 

 

وقتی این جمله ها رو می نوشتم فکر می کردم اینجا هم سایتی خواهد بود مثل تمام سایتهایی که عضو شدم و بعد از مدتی فراموششون کردم. اون موقعها دوران سوال بود و پیله کردن به هرچیزی و من, فاطمه ی 21 ساله،  فکر میکردم با فلسفه به همه جوابها خواهم رسید. گم شده بودم توی اصالت وجود و ماهیت. عاشق فلسفه ملاصدرا بودم..... برای همین اسم اینجا شد "بزرگ فیلسوف کوچک"...

اما هرچی بیشتر گدشت... اینجا برام مهمتر شد. گاهی جایی برای نق زدن، گاهی جایی برای ابراز شادی ها و گاهی حتا جایی برای فرار از دنیای واقعی و پشت سر گذاشتن اتفاقایی که اون موقعها برام سخت بود تحملشون تنهایی.

و حالا 10 سال (بخوانید یک عمر) از اون روز میگذره. روزی که نمی دونستم چی میشه و چطور پیش خواهد رفت.... هنوز هم نمی دونم.... اتفاقات زیادی افتاده، تغییرات زیادی در من و این بلاگ رخ داده اما هنوز دوتایی! هستیم و امیدوارم که همچنان باشیم. گاهی فکر میکنم متنها و نوشته هام خیلی خیلی از اسم این وبلاگ دور شده اما مطمئنم اسم اینجا تغییر نخواهد کرد. برای اینکه یادم بمونه... همه اون فلسفه ها... اون آرمانگرایی ها و همه ماجراهایی که توی این 10 سال بر من و این بلاگ رفته..... تا بشم فیلسوفی که الان هستم.... فیلسوفی که شاید در تعاریف هیچکدوم از فلاسفه نگنجه!.....

 

 

تقویم نوشت: به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نیاشد.....

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢       نظرات ()

ه

 

هیچوفت موقع راه رفتن و قدم زدن توی خیابون حواسم به اطرافم نیست. زباد به آدمهایی که از کنارم میگذرن دفت نمی کنم بخصوص اگر کسی همراهم باشه.... چرا امشب دیدمش... خیلی خوب و دقیق.....؟؟؟

یه دستش روی قلبش بود و دست دیگه اش رو به دیوار میکشید و داشت آروم توی تاریکی راه میرفت.... گفتم وایسیم ببینیم حالش خوبه؟..... تا ازش پرسیدیم شروع کرد تند تند حرف زدن.... از مریضی دخترش... از 37000 تومن پولی که کم داشت برای دارو.... از غریب بودنش توی تهران و ..... انقدر تند که مجالی نداشت برای نفس کشیدن..... انگار فقط منتظر بود کسی ازش بپرسه "حالتون خوبه؟" تا هوار کنه تمام دردهای توی سینه اش رو روی دلت، تا تند تند نفس بکشی که بغضت رو کنترل کنی.... دردهای نفس گیر.....

مهم نیست که راست می گفت یا نه... مهم نیست که من کار درستی کردم که اون پول رو بهش دادم..... مهم نیست که بدونم باید باورش میکردم یا نه.....

مهم اینه که اون لحظه دلم می خواست سکوت باشه و سکوت.... دلم می خواست همونجا روی پله های بانک بشینم و گریه کنم.... برای این همه درد..... این همه درد که کاری نمیشه براش کرد.....جز در سکوت دیدن و شنیدن و گاهی گریستن......  

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.