بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

م

 

موفق خواهم شد..... روزی خواهم توانست.....

صلح نامه ای بنویسم ابدی...

برای غوغای درونم؛

..... برای جدال عقل و عشق .....

 

[ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ف

  

 

 

فکر می کنم 10-12 ساله بودم. شیراز بودیم. با دختر خاله و بهداد داشتیم قدم میزدیم که یکی از این چرخ و فلک ها رو دیدیم. صاحب چرخ و فلک قبول کرد به شرط گرفتن تمام پول، من و دختر خاله رو سوار کنه. و چه لذتی داشت بعد از سالها سوار شدن و چرخیدن با اون.

بعضی خاطره ها و حس ها در عین خاص بودن یه جورایی عام هم هستن. فکر می کنم تمام بچه های دهه 60 و شاید حتا بزرگتر همون حسی رو نسبت به  این چرخ و فلکها داشته باشن که من دارم.

الان چند ساله که از روزهای اول بهار تا وقتی که دیگه هوا سرد بشه، آقای مسنی هست که دم دمهای عصر، چرخ و فلکش رو میاره پارک سر کوچه ما و تا غروب اونجا می مونه. چیزی که برام جالبه اینه که بچه های این روزها؛ بجه های لپ تاپ و پلی استیشن و اینترنت هم به اندازه ما از سوار شدن و چرخیدن با این چرخ و فلک ها لذت می برن. این رو میشه از لبخندهای روی لبشون فهمید. لبحندهایی که وقتی از کنارشون میگذرم، منم وادار میکنه  بخندم و  به اندازه اونا هیجان زده باشم.

 

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

......

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

......

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

شعر از : محمد علی حریری جهرمی

 

                                    

                      

                

[ جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

در اندرون من خسته دل ندانم کیست   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

Word رو باز میکنم. تنظیماتش رو انجام میدم. دارم آهنگ "فهرست شیندلر" گوش میدم. همین موسیقی وبلاگم رو. چیزی هست. یه چیزی توی ذهنم داره بازی میکنه. می جوشه. چیزی در گلو حتا. باید بنویسمش، اما.....

به خودم که میام دستام روی کیبورد ه، نگاهم به مانیتور...... و نمی دونم چقدر گذشته و به چی فکر کردم....

این روزها همه اش اینگونه ام.... بی قرارم.... و  یادم میره هر سال همین روزها همین رو نوشتم: بی قرارم....

و اینبار انگار شدیدتر از هرسال.... انقدر که، باید بنویسمش، اما.....

 

 

 

 

پی نوشت: مدام این شعر توی ذهنم تکرار میشه:

 

بدرود رفیق روزهای بی قرارم!

قرارمان اما در حوالی قاف،

پشت آشیانه سیمرغ،

آنجا که جز بال و پر سوخته

نشانی ندارد....

 

"عرفان نظرآهاری"

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
س

سالها میگذرن گاهی کند و گاهی هم خیلی تند. بچه تر که باشی و نه جوان تر البته! همه چی کند و دیر میگذره. اما کم کم سالها سریع از پی هم می گذرن و گاهی به خودت میای و باورت نمیشه که 25 سال از عکسی که برای ثبت نام برای مدرسه (آمادگی) گرفتی گذشته.

توی همه اون سالهای گذشته سعی کردم تغییر کنم. خیلی اخلاقها و رفتارهایی رو که دوست نداشتم و ندارم رو عوض کردم و یا سعی کردم ترکشون کنم. اما بعضی چیزها که به نظر خودم اصلا مهم نیست و خیلی بی اهمیته و برای بقیه انگار خیلی پررنگ ه و به چشم میاد رو اساسا نتونستم تغییرش بدم.

معمولا  موقع عکس گرفتن نمی خندم. مگر اینکه واقعا اتفاقی یا حرفی خنده دار قبلش پیش اومده باشه. اما درباره عکسهای یرسنلی.... واقعا نمی تونم حتا لبخند بزنم و هنوز نمی دونم چرا! و اینکه چرا همه عکسهای پرسنلی من غمگین به نظر میرسه.... شاید چون واقعا از این نوع عکس متنفرم! جالبه که این غمگین بودن حتا در اولین عکسها هم هست مثل این!

 

                        

 

پی نوشت: امسال تعطیلات عید "بوشهر" بودم. خیلی خیلی خیلی اونجا رو دوست داشنم و به همون اندازه هم بهم خوش گذشت. و اینکه همه شهرها و حتا روستاهای بوشهر دیدنی هستن و وقت زیادی می خواد دیدن همه حاذبه ها و از همه مهمتر بتاهای تاریخیش. خیلی از جاهایی رو که یادداشت کرده بودم به خاطر کم بودن وقت و مسافت زیاد نتونستم برم و خوب اینا دلیل خوبی میشه که باز هم برگردم به بوشهر.

و..... از اونجایی که دوستی! اطلاع داده که بچه های بوشهر به خاطر نذاشتن عکس در بلاگ قراره از من شکایت کنن! چند تا از عکسها رو در ادمه مطلب ببینین لطفا لبخند


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه