بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ب

 

به چشم برهم زدنی 4 سال گذشت.... چه روزهایی رو گذروندم و چه شبهایی رو......

نمی دونستم کجای این دنیا ایستادم... چه جوری باید فکر کنم... چه جوری
زندگی..... و چقدر سخت بود تا یاد گرفتم.... دوباره بلند شدن رو..... محکم بودن رو
و روش زندگی کردن رو از صفر..... بدون مادر....

حالا یه فاطمه دیگه ام..... فاطمه ای که خیلی وقتا نمی شناسم.... خیلی سخته که
مجبور بشی یه شبه بزرگ بشی..... تغییرهایی درونت ایجاد میشه که خیلی وقتا خودتم
غافلگیر میکنه..... خوب یا بد.... فاطمه 4 سال پیش رو دیگه حتا یادم نمیاد! و ما
آدمها هم مجبور به تغییریم....

چیزی که مسلمه باید زندگی کرد..... سخت یا آسون بودنش دست ما نیست اما دلپذیر
کردنش قطعا دست خودمونه..... 4 ساله که مامان نیست..... سخته... خیلی سخت..... اما
من هستم...بهی هست...بانو و حسین...... و این خیلی خوبه..... خیلی دلچسبه...... و
سعیم رو می کنم که بهتر از این هم باشه و بشه........

 

 

 

" بعضی روزها گریه می کنم و گریه می کنم، به حال خود تاسف می خورم و ماتم میگیرم. بعضی روزها خیلی عصبانی و سگ اخلاق هستم. اما اینطور روزها زیاد طول نمی کشند. عاقبت به خود می آیم، و به خود
می گویم: 'من می خواهم زندگی کنم'..." *

 

 

 

*سه شنبه ها یا موری- میچ آلبوم

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ک

 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!
 

خورخه لوییس بورخس

[ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ت

 

تصمیم گرفتم یه نامه برای نمی دونم کی! بنویسم و ازش بابت اختراع PAINT تشکری حاص به جا بیارم.

روزهایی که یه سری مسائل رو باید با خودم حل کنم! واقعا بهم کمک می کنه..... یه وقتایی هم  خودم هم تعجب می کنم از نتیجه!!

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

«انتظار سخت است
فراموش کردن هم سخت است
اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی
از همه سخت تر است»

 

 

 

شاید اگر چند سال پیش بود،  فراموش کردن برام سخت تر از انتظار کشیدن بود. اما جالبه که حالا راحت ترم که فراموش کنم. انگار که دیگه اونقدر ها به آدمها، به شرایط وابسته نمیشم که دل کندن سخت باشه برام.... یا شاید هم بی رحم تر شدم نسبت به روحم, به احساسم..... بی خیال شدم نسبت به آدم بودنم..... یا شایدم بی اعتماد نسبت به "دوست داشته شدن" نه به " دوست داشتن" که مثل نفس کشیدنه برام....

نمی دونم... فقط این رو می دونم که الان ترجیح میدم فراموش کنم..... که اگر اساس بر دوست داشتن باشه شرایط جور دیگه میشه و لازم نیست بین دو راهی انتظار و فراموشی بمونی....

فقط چیزی که اصلا درباره اش مطمئن نیستم اینه که آیا واقعا فراموش می کنم؟ یا نه..... به خودم تلقین می کنم که همه چی یادم رفته.... که دیگه چیری برای ترسیدن, برای از دست دادن نیست.....

نمی دانم.....

 

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه