بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

91

 

«در زندگی لحظه هایی وجود دارد که  انسان به گونه ای تدافعی عقب نشینی می کند ، هنگامی که مجبور است عقب نشینی کند ، هنگامی که برای حفظ موقعیت های مهم تر باید از موقعیت های کم اهمیت تر صرف نظر کند .»*

به نظرم این موقعیت موقعیت سختیه و گاهی حتا پشت سر گذاشتنش خیلی وحشتناکه؛  موقعیتی که من توی سالی که گذشت، سال 91 کم نداشتم. اما خوشحالم از پشت سر گذاشتنشون، از اینکه پشیمون نبودم از صرف نظر کردن از یه سری حسها و موقعیتهاو حتا آدمها!....

سال 91، سال 30 سالگی من بود. به وضوح حس کردم پخته تر شدن و منظقی تر شدن و پایبندی به تصمیمات و درک کامل احساساتم. خشمهام، غمهام، شادیهام، لحظه های آرامشم و .....

سال 91، پر سفر هم بود و چه لذتی بالاتر از این برای من که عاشق سفرم. بهتره بگم زنده به سفر!

توی 365 روز گذشته بسیار آموختم...

اینکه خیلی آدمها و حتا خیلی خاطرات به اون خوبی یا بدی که در یاد و خاطر آدم می مونن، نیستن و بهتره که توی همون خاطره ها جا بذاریمشون و دیگه هیچ وقت سراغشون نریم.  

اینکه یه سری آدمها ممکنه زمان کوتاهی از اومدنشون نگذشته باشه اما حرفهایی بزنن و چیزهایی بهت یاد بدن که اثر عمیقی داشته باشه بودنشون و از همه مهمتر موندنشون. و باعث بشه برای نمی دونم چندمین بار باور کنی که حضور هیچ کس در زندگی انسانها بی دلیل نیست.

امیدوارم سال 92 هم مثل سال 91 آروم بگذره و شاید حتا شادتر.... حافظ هم که نصیحت کرده امسال بچه خوبی باشم و دم بر نیاورم و خموش باشم و بیشتر حواسم به خودم باشه که شیطان خودمم گویا:

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت            که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست       تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

فکر کردم یه گزارش تصویری از سفرهای 91 بد نباشه در ادامه مطلب.

 

* میلان کوندرا

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

اولین و بهترین انشایی که نوشتم! کلاس سوم دبستان بود. در مورد "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" . اون سال برای اولین بار-بعد از قطعنامه- با مامان و بهداد رفته بودیم خرمشهر که مامان کارهای اداری و وضعیت خونه رو مشخص کنه. خونه ای که چیزی ازش نمونده بود! و من نوشتم: ما به کنار روخانه شط! رفتیم و خانه ما با خاک یک سان!! شده بود. 

اون انشا رو 20 شدم و البته به خاطر "یک سان"، ذیکته اش رو 19.75!

اما خب کلی مورد تشویق خانواده و مامان که خودش دبیر ادبیات و تاریخ، جغرافی بود قرار گرفتم. بعد از اون اما دیگه انشای خوبی ننوشتم. برعکس بهداد که اون موقعها دبیرستانی بود و عالی می نوشت. در سالهای بعد از روی دفترهای انشای بهداد کپی میکردم. گاهی مامان یا خاله ها به دادم میرسیدن! و کمی که عقلم رسید! کتاب انشا خریدم. انشاهام بد نمیشد اما هیچوقت مثل خیلی از همکلاسیها احساسی و شعرگونه نمی نوشتم. بیشتر شبیه مقاله بود یا یه متن مستند.

کم کم اما اضافه شد به اندازه کتابهایی که می خوندم. فکر کنم چهار یا پنجم دبستان بودم که "مدیر مدرسه" آل احمد رو خوندم و یه عالمه کلمه که اصلا معنیش رو نمی فهمیدم. مامان هم اصلا کمک نمیکرد می گفت خودت باید بفهمی. و من با لغتنامه عمید آشنا شدم! . کلمه های سخت، که معنیشون رو نمی دونستم اما دوست داشتم توی نوشته هام ازشون استفاده کنم!

و در همه این سالها... فیلسوف دختر ساکت و درونگرایی بود که هیچوقت در مورد احساساتش حرفی نمیزد.... درمورد ترسهاش، غمهاش، شادیهاش، دلواپسیهاش و..... ترجیح میدادم فقط هرچی به ذهنم میرسه بنویسم.... با هرکلمه ای که به نظرم بهتر حسم رو توضیح میداد. سانسوری هم در کار نبود. سررسیدها و دفترچه ها رو مطمئن بودم کسی نمی خونه. گاهی میشد در روز 4-5 صفحه می نوشتم و فکرهام و احساسم و می نوشتم که آرومترم کنه....

سال 74-75 به خاطر اینکه بهداد ماموریت خارج داشت کار با اینترنت رو بهم باد داد که براش ایمیل بفرستم. اون موقع خبری از یاهو و گوگل و ... نبود. کم کم یاهو و سایت و مسنجر و ... اختراع شد! و سایتهای دوست یابی البته. اولین دوست من اسمش "علی" بود و هست! و هنوز هم جزء دوستای خوب و قدیمیم به حساب میاد. اولین سال دانشگاه بود در یزد. که علی توی مسنجر بهم گفت که برادرش با یه گروه یه سایت طراحی کردن که می تونی اونجا وبلاگ داشته باشی. و فقط باید عضو بشی اونجا.

و من چون اون سالها دست رد به سینه عضویت در هیچ سایتی نمیزدم!!! اردیبهشت 82 اولین پستم رو اینجا نوشتم. اصلا تصوری از وبلاگ نداشتم، نمی دونستم چی هست و باید چیکار کرد. کم کم نوشتنم توی سررسید کم شد. همه چی رو اینجا مینوشتم البته تا قبل از اینکه دوستان و فامیل اینجا رو پیدا کنن. بعد بهداد هم به جمع بلاگ نویسها اضافه شد و....

حالا بعد از 10 سال..... با نادیده گرفتن خود سانسوریها... اینجا برام خیلی خیلی مهمه..... انگار یه جور آرشیو ه  برای سیر تغییرات روحی و شخصیتی من.... و همه اتفاقات شاد و غمگین و وحشتناکی که برام اقتاده..... هنوز هم همه چی رو اینجا نمی نویسم... هنوز هم نتونسته جای قلم و کاغذ رو بگیره برای بیان عمیقترین فکرها و احساساتم؛ اما وبلاگ به من کمک کرد از  لاک سختم بیرون بیام. دوستای خوب پیدا کنم. دوستایی که امیدوارت میکنن به جامعه رو به زوال؛ که هنوز آدمهایی هستن که فکر می کنن، تجزیه و تحلیل می کنن و خیلی چیزها هنوز براشون مهمه..... توی این 10 سال به تناسب سنم و روحیاتم دوستانم و لینکهام تغییر کردن. اکثرشون دیگه ننوشتن و کلا از دنیای مجازی رفتن. اما اعتراف می کنم که دوستان وبلاگیم بهترین دوستان این دنیای پیچ در پیچ و مجازین. مثل سالی  که از صدق سری وبلاگ حالا چندین ساله که صمیمی ترین دوست دنیای واقعیم هم هست..     

 

 

پی نوشت: اسمش بازیه گویا. اینکه یادت بیاد چی شد و چرا وبلاگ نوشتن رو شروع کردی. الانم باید از سه نفر دعوت کنم که این بازی رو ادامه بدن؛ همونطور که مهردخت من رو به این بازی دعوت کرد. امیدوارم سالی و  امید و رضا وقت داشته باشن برای نوشتن چرایی و چگونگی!!!  

 

بعدا نوشت: امشب مسافرم و نمیرسم موقع برگشتن هفت سین درست کنم. لذاااااااااا از امروز عید رو آوردم به اداره..... کلی هنر و ذوق به خرج دادم هاااااااا !!!!!!!!!

 

 

 

 

  

[ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

اولین  سفرم مرداد 83 بود با بهداد و خاله و مامان. 22 ساله بودم و پر شر و شور و سرشار از هیجان و بحران اعتقادی و ....

همه چیز برام به طرز اغراق آمیزی جالب و معصومانه و پاک میومد(به جز اکثریت آدمهاش!). در کل اما سفر خوبی بود و جز‌ء بهترین سفرهام محسوب میشه. بعد از برگشتنم "خسی در میقات" آل احمد رو دوباره خوندم و جالب بود که خیلی از عادتها و فرهنگهاشون بعد از گذشت اون همه سال تغییری نکرده بود.

حالا باز دارم میرم به دیار سعودیها!  و این بار همه چیز رو منطقی تر خواهم دید و بی اغراق و فارغ از هیجانات و احساسات شدید.  

هنوز بعد از این همه سال نمی دونم، به هیچ قطعیتی در مورد خودم نرسیدم که آیا واقعا به تمام این مراسم اعتقاد دارم یا نه. آرامشی که در مکه و بخصوص مدینه دارم ناشی از اعتقاده یا هر کس دیگه که به این شهرها سفر کنه این آرامش رو تجربه میکنه؟ میدونم که نمیشه نوع تربیت خانوادگی و اعتقاد حاکم بر خانواده رو انکار کرد اما.... شاید این بار بفهمم..... تلاش میکنم که بفهمم.....

 

 

 

پی نوشت:

اگر دسترسی به نت داشتم اونجا خواهم نوشت... اگر نه که از 14-26 اسفند نیستم. یه وقت نذارین خاک رو در و دیوار اینجا بشینه ها.

     

[ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه